بی داد!
اجبت سوال جلال کیانی!
دوستان محترم سلام!
قصیدتی در نکوهش هنرفروشان درباری:
داد از این همه بیداد ! وای از اینهمه خواری !
شعر را و شاعر را در شرایط جاری !
در هجوم ِ پیوسته ، راه ِ رشد شد بسته
اندک اندک آهسته شاعری سبکساری !
روح را عرق ریزی جان ِ شاعری ها بود
داشت شاعری حرمت ، شد از آن کنون عاری !
فضل را و دانش را با قریحه با هم داشت
شاعری که شعر اش بود پایه دار ِ ستواری !
بود ادیب را طبعی با مناعت ِ سلطان
در مناعت ِ آن طبع ، خانه کرد بیماری !
اولأ : ادب گم شد ! ثانیأ : مناعت رفت !
شاعران شدند آن گاه نامزد به بیگاری !
شاعری که شعر اش بود خود نتیجه ی جان اش
شد به بوی ِ نانْ پاری شهرگرد ِ بازاری !
از نگاه اش ارزش رفت ! هر سویی به خواهش رفت !
سر به هر خری خم کرد ! شیوه اش : ولنگاری !
هر غلط که می دانست مرتکب شد و پیمود !
شعر را به یغما داد ! ادعا ش : ناچاری !
هر مناسبت را دید محض ِ مایه وقّی زد !
دم تکاند و راه افتاد از پی وفاداری !
شد به سعی ِ این خوکان ، قیمت ِ شرف ارزان !
از شرف شرافت رفت در قیام ِ بیعاری !
آبروی شاعر را برده اند مشتی دزد
دزد و : سکه و عنوان ، شاعر و : گرفتاری !
شاعران شکارانی بی حفاظ در دشت اند
این گروه با دقت گرم ِ خوی ِ کفتاری !
غارت ِ منابع را با رزومه ی کامل
نقشه های غش دارند از طریق ِ (مسیر ِ ) هنجاری !
بین ِ دوستان : رخصت می دهند فرصت را
می برد منافع را یک گروه ِ تکراری !
شیوه ی قضاوت ها ، می شود کج از معیار :
هر که بی شرف تر بود می رسد به سالاری !
هر چه افتخارات است ، سهم لاشخواران است :
هر یکی شده دیگر ، تیز چنگ ِ پرواری !
شاعر ِ حقیقی را جیب ها شده سوراخ !
دزد ِ حقّ ِ شان لیکن سکّه مست ِ بسیاری !
شاعرا ! به خود برگرد ! بیشتر نرو در دام !
پس کی ات به کار آید : آن نبوغ و هشیاری ؟ !
حقّ ِ آنکه حقّ ات را می خورد رفاقت نیست !
غیرتی کن و او را در شکن به بیزاری !
کمترین تقلّایت می تواند این باشد :
چون که دعوت ات کردند بی جهت نگو : آری !
در نگاه ات آرامش عمق ِ ممتدی یابد !
در تهاجم ِ تردید گر خرد به کار آری !
خویش را زبون کردن راهبرد ِ عزّت نیست !
سختی ِ ره از کُرنش کی رسد به همواری !
چون به قدر ِ خود واقف نیستی ، ترا دارند
چون خران ِ بی صاحب در نحیفی و زاری !
نوکری تْ می خواهند بی مواجب ِ لایق !
زندگی تْ می خواهند در قبال ِ مُرداری !
شاعرا ! نشو ارزان خرج در مراسم ها !
دیده باز کن در خود ازدر ِ سزاواری !
سفره های آقایان از تو پر شود لیکن
سفره ی خود ات : بهتی : غرق ِ نیست انگاری !
سرخوش اند آقایان از غنایم ِ برده !
روی ِ شانه های تو : وزن ِ مفرط ِ گاری !
ای خدا ! کمک کن تا شاعران به خویش آیند !
بشکف از دل ِ قحطی ، روزگار ِ پر باری !
محمد هادی حسینی جهان آبادی: