گندم ات را کار و جو ای برزگر!!
شنیده ام در اختتامیه جشنواره شعر رضوی، برزگر با نقل حکایتی از سلطان عرفا ـ بایزید ـ که سعدی اش در بوستان این گونه آورده است:
| شنیدم که وقتی سحرگاه عید | ز گرمابه آمد برون با یزید | |
| یکی طشت خاکسترش بیخبر | فرو ریختند از سرایی به سر | |
| همی گفت شولیده دستار و موی | کف دست شکرانه مالان به روی | |
| که ای نفس من در خور آتشم |
به خاکستری روی درهم کشم؟ |
گفته است : اخیرأ برخی جوانان !! هجو کرده اند مرا ، در حالی که من لایق اخگرم ٬ ایشان بر سرم خاکستر می پاشند!
این مثنوی در تنبیه وی سروده آمد:
لایق اخگر شناسی خویش را حیف خاکستر شناسی خویش را
حکم تو درباره ی خود صادق است حکم مستی را بداند فرد مست
لایق اخگر فشاندن بر سری بس لیاقت های دیگر بر سری
داده ای تمثیل خود را با یزید بین او ربطی نبینم با یزید
بایزید و صید حق دیگران؟ تو کجا و بهترین بازیگران؟
بایزید ای بچّه کی گفته دروغ؟ ای چراغ ادعایت بی فروغ!
بود او حتّی زمادر عذرخواه تا کند یکسویه دل را با اله
در مقام بندگی: افتاده بود گر چه از نابندگان آزاده بود
او پی دشت ریاست ها نبود حقّه را پای سیاست ها نبود
در خبر مانده از او افتادگی بند حق وز غیر حق آزادگی
از چه ای سلطان عارف ها تو را در عمل کاری نیاید جز خطا؟
نه من آن خاکستر افشان بر سرم نه تویی آن بایزید محترم
فصل بین خویش و سلطان بایزید را بدان بین من و احمق شدید
همچنانی که تو از اویی بعید حمق را رانم زخود حتّی به عید
حمق تو اکنون مرا آشفته است عقلم ات چندان شماتت گفته است
گر چه طفل گاهواره بوده ای تو دبیر جشنواره بوده ای
شعر مشهد را رئیس انجمن کی شدی ای گشته بیجا وا دهن؟
تو نمی دانی که آن شان تو نیست لقمه ای در خورد دندان تو نیست
شاعران را در تو چون باشد نگاه؟ ای همه تقلید ، آن هم اشتباه !
تو سخن را چه علاوه کرده ای رتبه اش چند بالا برده ای؟
بایزید ای نوچه سلطان بوده است ادّعایش عین برهان بوده است
ادّعای تو کجا برهان کجا؟! تو کجا و صولت سلطان کجا؟!
شارحان دارد حدیث بایزید حق تو را از چیست شارح نافرید؟
خود ندانی من بگویم زان که تو پا نداری در سلوک نعبدُ
تو نرفته راه ، مغرور آمدی در نقاب فرد پر زور آمدی
پادویی ، کوس ریاست می زنی گولی و دم از کیاست می زنی
گر تو را مشتی خرد در کار بود یا روانت اندکی بیدار بود
فرق عنوان هات معنی دار بود ادّعاهای تو را هنجار بود
نه که اکنون در کمال ابلهی گشته ای از فرق عنوان ها تهی
از دبیر جشنواره تا رئیس فرق بسیار است هین آقا رئیس!
تو رئیسی لیک تنها در دلت ای تو را دل مرده از بس خورده لت
"آرزو بر نوجوانان عار نیست" نه تویی را که ت جوانی یار نیست
در خبر ها گفتگو ها کرده ای با رئیسی هات غوغا کرده ای
کاش بودی لااقل روزی رئیس ای رئیسان را هماره کاسه لیس!
طاقتت بسیار اندک بوده است غاز پندار تو اردک بوده است
ورنه این گونه نمی رفتی به باد روت را اینسان نمی کردی زیاد
چون تو را این حمق در چشم آمدم چون جناب عقل در خشم آمدم
قصدم از گفتار ، تنبیه تو بود گرچه مارد را ندارد پند سود
در ریاست کم کن از حسرت نظر گندم ات را کار و جو ای برزگر!!
محمد هادی حسینی جهان آبادی: