|
از دیرباز تاریخ بشر، شعر به عنوان مهم ترین هنر و ارجمندترین رویکردهای هنری، جایگاهی عزیز و ارجمند را در ذهن، دل و اجتماع انسانی، به خود اختصاص داده است و به همین دلیل، نقش های بسیاری را در تاریخ مناسبات انسانی به عهده گرفته است: روایت دریافت های آنی و ناب بشر از هستی، تقریر دیدگاه های حکمی، فلسفی، سیاسی، اجتماعی و حتی علمی، انتقال مواریث فرهنگی و عقیدتی و حفظ شاکله فرهنگ ها در مواجهه با هجوم های سیاسی و فرهنگی و تمدنی و ...
+ نوشته شده شنبه 29 اردیبهشت1386 5:32 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
نگریستن به نامبرداران چشم می خواهد سزای ایشان که ایشان درچشم های نزدیک بین نمی آیند حتی ازدور نمی نمایند تاچه رسدنزول اجلال امّاتربیتِ چشم به دوربینی شکارهمت عنقارا درخلجانِ جانِ جویا نشانه است که دانای رازرا ازفطرتِ نظر به استعدادنموّ گذرمی دهد که آشیان چه پروازی راتاب خواهدداشت. کومردانهءآن همت دراین دورِدون بی نمک وفسون وازرتبهءنظرعیّاران بیرون؟ کو مردِ کُن فَیَکون؟ کو تاب مندِ صیقلِ نگاه؟ درعصرهمت های قصر کدام خانه اجلالِ حکیم توس را تاب می آورد؟ آن گرز نگاهِ برگستوان اشارت را که دریک دوُرِ حکمت پختگانِ رستم را از خام های شغاد پندیاد می دهد نگریستن به او درتربیتِ هرچشمی نیست مرد می خواهد گوشمال همت
+ نوشته شده چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 7:52 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
+ نوشته شده دوشنبه 24 اردیبهشت1386 6:35 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
مرا آزردی ای بایا ، نیازارم
چرا می آوری دشنام در کارم تو هر خرده حسابی با کسان داری مرا چه ؟ کاین سخن ها می کنی بارم نمی دانم که هستی تا کنم نقدی که قیمت روشن ات سازد به معیارم بیا و بی خیال سنبه ی من شو که آن را در گذرگاهت نیفشارم مرا با فحش نامربوط کاری نیست نمی خواهم در این ره گام بگذارم دلم از غارت فرهنگ می سوزد اگر فریاد می بینی در اشعارم کسانی که شناسندم خبر دارند که من این سرزمین را دوست می دارم دلم می خواهد از فرهنگ زیبامان پلیدی را به قدر وسع بردارم ز من شق القمر کردن نمی آید که گر می شد چه ها می شد پدیدارم ولی از وضع بی سامان اکنونی می آید دست کم ابراز انکارم تو هم بایا اگر چون من می اندیشی نده فحشم نشو دشمن بشو یارم نیفکن در مسیرم سنگ فحاشی کمک کن تا شود این راه هموارم الهی هر که بد می گویدم از جهل کمک کن تا ورا دشمن نپندارم
+ نوشته شده پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 1:41 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
بر اثر بررسی های فنی دوستان در لحن و جمله بندی و شیوه ها تایپ کردن نوشته ها همچنین گفتگو با قزوه، ظن قریب به یقین در موارد زیر احراز شد:
۱- ایوب خان ، قزوه نیست ۲- ایوب خان ، بایا ( وبلاJarayaniگ) نیست نکته یارب ! از شر دشمنانم برهان شر آنان زی خودشان برگردان چون آسایش ز دشمنانم دادی آزادم کن ز دوستان نادان
+ نوشته شده پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 1:33 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
جناب قزوه(ایوب خان)! من آنقدر بهره از ادب دارم(الحمد لله) که بدانم تاثیر فحاشی و بد و بیراه گویی هرگز به اندازه راه درست و اساسی ای که دارم در وبلاگم ادامه می دهم نیست. در وبلاگا من هیچ کلمه رکیکی وجود ندارد، وانگهی چون تو منافق نیستم که در وبلاگم مظلوم نمایی کنم و در وبلاگی مستعار از هیچ گونه فحاشی و تهمت و ناسزاگویی دریغ نورزم. کار خدا را بنازم که همواره یاور ستمدیدگان است و ناگهان از نمی دانم کجا، آن بایا را فرستاده، من گرچه با کار او –که فحاشی می کند وحتی به خود من هم فحش داده و از این بابت شدیدا عصبانی ام و جوابش را خواهم داد- موافق نیستم اما از خدا که در این تنهایی، یکی را با تو سرشاخ کرده سپاسگزارم و از همو می خواهم که در برابر شاخ و شانه کشیدنهای پر طمطراق شما پناهم دهد، آن هم از آن دستی که به ابراهیم(ع) و موسی(ع) در برابر نمرود و فرعون، عطا کرد. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
+ نوشته شده چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 12:53 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
گند گرفته ست اوج اوج گرفته ست گند جهل شده پولدار علم شده مستمند دزد پدر سوخته ثروت اندوخته هم شده معروف و هم ساخته برج بلند مردم فاضل دوان در پی یک لقمه نان جاکش بی علم و ذوق بالش کرده پرند مجلس کشور دهد بودجه فرهنگ را این گاوان یونجه سان بودجه را می چرند در دل فضل و هنر خون شده از غصه خشک محفل گاوان ولی منفجر از خند خند کنگره در کنگره از پول مملکت عشق کنند و شود در دلشان آب قند پول کلان می شود خورده به هر کنگره نیست ولی حاصل اش جز سخنان چرند رفته در آن های وهو از شعرا آبرو بس که شده شعرها بی مزه و ناپسند کاش خدای قوی بر سر این خاینان کوبد گرز بزرگ همچون کوه سهند آید روزی که خاک هم نکند شان قبول هرچند اکنون نهند پا به پدال سمند
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:12 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
دو يادداشت بالا يادداشت هاي من است در پاسخ دوستي به نام هادي جهان آبادي با حدود سي سال سن از خراسان كه البته حد شاعري اش تا حدودي بالاتر از شعرهايي است كه در هجو من سروده است . مدتي ست كه ايشان در وبلاگش ابياتي را به نام هجو نثار من كرده است و در وبلاگ هاي دوستان هم گاه لطفي مي كند و اين ابيات را به صورت يادداشت مي گذارد و گاه عكس العمل بعضي از دوستان را بر عليه يا بر له من به دنبال دارد. متاسفانه ممكن است اين بلا مثل يك ويروس آنفلونزاي مرغي يا گاوي به جان ادبيات ما بيفتد و سبب رنجش ها و فحاشي ها شود. حال آن كه كاركرد ادبيات و وظيفه اصلي آن درست برخلاف اين است.كاش بداند هادي جهان آبادي كه : اين ها كه تو گفته اي هجو نيست ، هزل است. مرزي بين هزل و هجو است. در هجو ممكن است نكات تربيتي باشد اما در هزل تحقيراست و چون تو ديگري را مي خواهي تحقير كني خود را تحقير كرده اي. عزيز دلم مرز بين هزل و هجو و طنز مثل شهوت و هوس و عشق است و اين كارها از نوع فلان كاررا كردن در چشمه زمزم است. به قول زنده ياد اخوان به يكي از شاعران بزرگ –" بچه جان مطرح شدن به هر قيمت؟" كاش اين ابيات از يكي از شاعراني كه هجو را و طنز را خوب مي شناخته به حافظه بسپاري كه :
نظام بي وفا گر كافرم خواند چراغ كذب را نبود فروغي مسلمان خوانمش زيرا كه نبود دروغي را جوابي جز دروغي
و حرف آخر اين كه از حالا هيچ كس حق ندارد به خاطر من به هادي جهان آبادي توهين كند.
تنها این توضیح که متر من در موضوعات و روش های شعر فارسی ناصر خسرو ، خاقانی ، نظامی ، سعدی ، حافظ و ... اند نه دیگران. آثار ایشان را بخوانید تا بدانید هجو چیست و هزل کدام است . همین !
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:12 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
هان کاکایی ! هین عبد الجبارا ! از قزوه و کرده هاش برخوردارا دندان به جگر می نهم این بار، ولی زنهار که در خشم نیاری ما را
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:11 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
هر کو بکند هجو رکیک بنده گویم به زبانی ز ادب آکنده در خیریه ی دوست ترین ناموس اش شرّ بشر ِ گذشته و آینده
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:10 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
از هجویه ام که قزوه را آزرده گشته ند تنی بی سر و پا آزرده نشگفت که چون ضرب خورد سرکرده گردند گروه نوچه ها آزرده
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:9 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
معیار بگویمت بدان شاعر کیست آن است که با شعور و با عزت زیست هر کو چو تو و جناب سرکرده ی توست در شعر چرا بپیچم او آدم نیست
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:9 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
رندی که دلیل نیست بر کرده ی او لو می رود از نظر به خر کرده ی او
خواهی که به قول و فعل شیطان بینی در گفته ی قزوه بین و در کرده ی او
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:8 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
هر که بگوید که قزوه است به آیین گویم بر پیروان شیطان نفرین شیطان داند چگونه در نظر خلق پسته و گردو کند ز پشکل و سرگین روز ادب شب از آن شده است که گشته است گاه فرازینش پایمال فرودین عسرت بنگر که قایلی متوسط گردد بر شاعران فحل، غلط بین نادان آخر چگونه پیش حکیمان معضل مشکوک را بیارد تبیین عامی آخر چگونه پیش مراجع باز گشاید گره ز مسئله ی دین خود را مرجع بداند و نتواند فرق تسنیم را بگوید و غسلین یارب دور زمانه را چه بگویم کیست زمانه که من بخواهم از او کین تقصیر شاعرانه ی خودمان است کاین درد جانگزا نیابد تسکین گر شعرای قوی سکوت نورزند کی بتواند ضعیف دوزد خورجین در چمن حق ما چو گاو بچرد وانگه تازد بر آن و نازد بر این چهره ی او را اگر درست ببینید خون به رگ استش ز رزق صدها مسکین وانگه گوید که کارهاش خدایی است بر همه شان بسته قصد خیرش آذین گویدم اما سروش دل به توالی خیر نیاید ز دودمان شیاطین
+ نوشته شده دوشنبه 10 اردیبهشت1386 4:7 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی
|
|
|
|||||||||||||||||