تبليغاتX
jahan1210

 

خدایا سرم را پر از نور کن

دلم را ز شرخانه ها دور کن

 

اگر شل شده پیچی، آن را بپیچ

درآور اگر گیر کرده سوئیچ

 

نشان ده به من معرفت را جسد

به روحش مرا دار پر معتمد

 

که هرجا که گیر آمدش له کنم

بخندم به حدی که اِه اِه کنم

 

دلم را بخود آنچنان قرص دار

که فرمان برد از دلم نیش مار

 

به نیشش بگویم شود شهد ناب

که دلها زیادش بر آتش کباب

 

سپس گویمش رو! که من فارغم

مرا باز می داری از باغ غم

 

غمش، قطره ای مطلق ِ خواسته

که دل را به لطف خود آراسته

 

خوشا هرکه در قطره ها شامل است

خوشا هرکه تکمیلش از کامل است

 

خدایا کمال کلامم بده

بگو تا چه باید بخواهم بده

 

تو با آنهمه علم خوب و قشنگ

خدای توانا! خدای زرنگ!

 

کسی که گِلش را تو باران زدی

به دل می پزد عشوه ی مرتدی

 

[- چه گیر سه پیچی به ما داده ای

چه چابک نگاری چه آماده ای-]

 

دلش را نهد جای فرمان تو

ز تو رو بگیرد به شیطان تو

 

شود عاقبت هیزم کوره ات

شود آتشت نوع دلشوره ات

 

نبوده نبی جز به شرط بلاغ

اگرچه نمی فهمد آن را الاغ

 

الاغ از مسیر خودش می رود

نمی فهمد الله کو، می دود

 

در اینجای گفتار دارد گره

نمانم، نمانم در این مشتبِه

 

الاغ آدم بی خیال شماست

که کورَش نظر بر جمال شماست

 

که از بس نکالش دمیده به جان

شده کورش از حُسن تو دیده گان

 

به تعجیل پویاست سوی سفر

ندانسته  زی شیر، پوینده خر

 

که صبر خدا گر نبودی فراخ

امانش ندادی به ایراد آخ

 

نمی فهمد و می شود لج به لج

رود راست اما شود راه، کج

 

کجی در دل کج فرو می رود

به عصیان حق با وضو می رود

 

اتو می کند جمله خلق را

ولی خود بدون اتو می رود

 

کسی که بدون اتو می رود

اتو در دو پایش فرو می رود

 

ولی او نمی فهمد این حرف را

اگرچه به هر گفتگو می رود

 

چرا او نمی فهمد ا ین حرف را،

خودش گرچه در گفتگو می رود؟

 

.. که استاد طراحی صحنه ها

همیشه فراروی او می رود

 

به زیبایی صحنه خر می شود

نه خر بلکه حتی بتر می شود

 

خدایا خری را ز ما دور دار

خری های ماضیه مغفور دار

 

ببخش آن مقامم که در جزر و مد

خرم چون ببیند به وحشت رمد

 

+ نوشته شده  یکشنبه 23 دی1386 0:2 قبل از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 

 

هرچه در نازکدلی های تو دقت می کنم

لحظه لحظه بیشتر احساس رقت می کنم

 

حکمتی سرشار را منشاء نمایان می شود

چون که سیر ماجراهای مشقت می کنم

 

ماجراها را که با چشم خرد برمی رسم

هر یکی را کشف صد دنیا رفاقت می کنم

 

در مفرّ دردمندی از طبیبان عاجزم

از تو اما حیرت از حشر حذاقت می کنم

 

هر زمانی پرسشم را بی زبان پاسخ رسید

پیش خود اندیشه ی دانگی صداقت می کنم

 

با دلیری کردن دیگر کسانم کار نیست

گر جسورم، کی جسارت در حقیقت می کنم؟

 

هرچه را جانم حقیقت یافت مشتاقم به آن

دیگران را با عیار آن موقت می کنم

 

ای حقیقت هرکه را بینم که رویش سوی توست

ناخودآگاهش به دل آهنگ شفقت می کنم

 

حکمت از دید من آواز تو را فهمیدن است

خاک بر سر بی تو از آشوب فرقت می کنم

 

+ نوشته شده  یکشنبه 25 آذر1386 10:47 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 
دوستان سلام

مدتها درگیر بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم

به زودی بر می گردم

 

 

هادی جهان آبادی

+ نوشته شده  یکشنبه 11 آذر1386 6:37 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 
رشته رانازکانه می پیچم

درحریر ولرم وان شما

ازمرور نگاه غضروفی

می نشینم به داستان شما

میخ رادرکجا فروبکنم

تابه یک وجه اشتراک رسیم

محوربحث را رهانکنیم

به هواهای خوب وپاک رسیم

درچه اندیشه ای وضوبکنم

میخ رادرکجا رهاش کنم

کاشکی می گذاشت تاش کنم

بعد،ناچارم آش ولاش کنم

دربرنج سفید ماش کنم

تاتورامست گفتگو بکنم

گل من روبده که بوبکنم

دوست دارم به خوت خوبکنم

هرچه می خواستم بگوبکنم

فرصتم ده که آرزو بکنم

آرزویی درآستان شما

ای لبت فرصت حنابندان

هرچه فرصت خبرنشان شما

چون بلورازبهشت آویزی

مستم از شربت نهان شما

تردی ناب لرزش قدمی

آب می افتم ازدهان شما

درحریرولرم وان شما

درشب لب به لب تران شما

لب به لب با تو تاسپیده ی نور

 

+ نوشته شده  یکشنبه 24 تیر1386 5:19 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 
 

ازلبت سرخی انارستان

آب می آوردبه دندانم

دوست داردلبم ازآن چشمه

_که قراراست تاک بنشانم_

دردل مستی آشیانه کند

عشق داندزتوچه پنهانم

آن حریری که تردی اش هوس است

ازلطافت به آب می ماند

ازجسارت به تشنه می مانم

کارم ازدست دل خراب شده

کارهارادرست ویرانم

ای که درچشم عشق شیرینی

درسخن خسروانه سلطانم

مصدرپیچشت کمردارد

تابچرخدبه دست دستانم

دوست دارم توراشبی تاصبح

روی زانوی عشق بنشانم

باخدایکسره کنارآیم

حق جان ازدل توبستانم

فرصت نازرامهیاکن

تابدانی چقدرمی دانم

درعبورازشمیم مغناطیس

دست وپاچیست ؟سرمی افشانم

ازکف پام تا به فرق سرم

جانماندکه من نجنبانم

اشتیاق نگاه سرکش تو

شعله پرتاب کرده درجانم

بوسه رادیده بان خلوت کن

تادلم رابه تو بتابانم

من دلم را نمی دهم به کسی

دل ولی می کشدبه میدانم

 

+ نوشته شده  سه شنبه 29 خرداد1386 6:8 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 

 

 احسان هاشمی در ورودی این کتاب بیتی را که مهم نیست از کیست (اسمش را نیاورده) آورده اما برای روش نگارش آن به نشانه های رکنی، نظر دوخته و در نگارشي عمودی، کلمات افقی را چیده است. درندگی در این رکن گذاری را می توان به عنوان پیش زمینه ای برای ورود به دنیای شعرهای این جهان کوچک و محاط در کاغذ، لحاظ کرد.

اول از یگانگی رکن ها در معنای اجتماعی می آغازیم و منشأ حکمی آن را برمی رسیم تا بدانیم، این نشانه شناسی، چه ساز و کاری دارد.

مصراع اول، پیرو حکم مصراع دوم است. یعنی "طرفی نیست در این عالم نامرد مرا "این حکم را دلیل است که: "گر چو خورشید به خود تیغ زنم معذورم."

اما در این نشانه شناسی چند نظام وجود دارد :نخست این که من در این عالم نامرد با کسی برخورد ندارم و معنای ضمنی این که، عالم نامرد است و من نامرد نیستم و معنای ضمنی تر، اینکه "در عالم برای من هماوردی نیست"، معنای معنای ضمنی تر، اینکه من در زبان، ساختار حکومتی خودم را دارم و پاسخ ما به آن، اینکه: بسیار خوب، اما به ساختارهای دور از دسترس سادگی بیندیش چرا که ساده هر چه خوب باشد ساده است و نه رند و زیرک، البته برای سادگی زیرکانه، شأن مختصری قایلم.

نظام دوم در این طرح می نماید که: طرفی را در معنایی بیندیشیم که تلفظ دیگری از این واژه، معنای آن را به دوش می کشد و در آن، حرف دوم : ر، ساکن است: طرفی؛ که در ترکیب با مصدر بستن، معنای حاصلی کردن و به دست آوردن و امثال آن، می دهد. در این نظام معنایی، مصراع، می گوید: من از عالم نامردان، طرفی ندارم و معنای ضمنی؛ من نامردی را حاصل نمی کنم؛ و معنای ضمنی تر، من نامردی، یاد ندارم و معنای معنای ضمنی تر اینکه: من نامرد نیستم و پاسخ ما به آن: دمت گرم، نامردی بسیار چیز بدی است و به گونه های پست تعلق دارد.

نظام سوم، از شانه های نخستین نظام برای ارتفاع را اوج گرفتن، سود می برد. در این نظام، معنایی منفی باف هم وجود دارد که منی گوید من با کسی در عالم بحثی ندارم و این به دو دلیل است: یا به توانایی هایم آن قدر اعتماد دارم که بدانم ادامه راهم را می توانم همراه با ذوق خودم بروم: پاسخ خود را به این جمله همین جا بدهم تا ناگفته نماند؛ من تا اینجا مشکل ندارم اما تذکر رفاقت را واجب می دانم که با این کار خود را در قفس حرمان از بهره مندی از روایت دیگران از داستان کوچ جهانی، نیفکنی، شاید نیفتی اما حواست هر چه باشد بهتر است.

يای دوم، اینکه: من کسی را در عالم قبول ندارم که با او طرف شوم، معنای ضمنی، اینکه: من در عالم، از همه کس ها قوی ترم، معنای ضمنی تر می گوید قوت همه کس های عالم را من در اختیار دارم و به کار می گیرم. در سرآغاز مدخل آوردن آن، یعنی؛ کسی در عالم از من، تواناتر نیست و پاسخ ما این که: تو بالاخره یک توانایی هایی داری که ما راغب شده ایم، مدخل دفتری ات را در نظام هاي نشانه، دسته بندی کنیم اما حداقل حداقل، اگر هیچ آدمی را قبول نکنی در معنا: خدا و در صورت: بسیاری پرندگان و چرندگان و دوندگان و خزندگان و درندگان از توی قوی ترند و می توانند بعضی شان با یک مشت یک آدم فضول را که احتیاط نکرده، از پای درآورند بعضی شان هم از دیدار آدم برای قورت دادن مختصری، استقبال می کنند البته پس از بلعیدن، دور درخت می پیچند که مقداری سخت است و ممکن است دردمانده ات هم بیاید.

حال وضع مصراع اول را در برابر نظام ها قرار می دهیم تا ببینیم چه جلوه هایی، در ترکیب دو مصراع با یکدیگر، در این نظام ها، دلبری می کنند که داستان احسان هاشمی، در آنجا برای روایت، می تواند نشانه داشته باشد. البته ممکن است احسان، این داستان ها را نخوانده باشد اما در این نشانه شناسی، می توان از آن پرده برداشت.

در برابر نظام اول: که از معنای ضمنی اش این معنا را درآوردیم که کاراکتر و پرسونای نظام دارد می گوید: من در زبان، ساختار حکومتی خودم را دارم. می گوید: من چنان که خورشید می زند؛ اگر به خودم تیغ بزنم، معذورم چرا؟ چون این منم که تصمیم می گیرم چه کار کنم و به کسی مربوط نیست و حق ندارد که بخواهد به من امر کند که چه کنم و چه نکنم، حتی اگر کار ابلهانه ای باشد و از تیغ زدن به سراپای خودم چنان فوران خونی را جاری کنم که چون خورشید در روایت های آدمیان بتابد. پاسخ ما اینکه: اگر به اندازه ای که شکل تأویلی ات به خورشید برود از راه تیغ زدن به سراپایت بروی، ممکن است خودت را بکشی، همچنین، در داستان های تکراری روزنامه ها هم راهت ندهند چرا؟،

اگر خودت را بکشی آن ساختار حکومتی ات هم قبل از معرفی کامل به زبان، خواهد مرد یا لااقل حیاتی دیگرگون خواهد یافت که در تصور و خاطره تو نمی آید.

من تو را توصیه به خویشتن داری می کنم و می گویم حکومت های مقتدرتر خویشتن دارترند چرا؟ چون دیر به شان برمی خورد و هیچ وقت به خودزنی های بی دلیل، دست نمی زنند بلکه غالبا دیگرزن با دلیل اند.

در برابر نظام دوم: در این نظام، بیت می گوید: من از آنجا که نامرد نیستم عذری دارم که حق دارم مانند خورشید به خود تیغ بزنم. وی عذرداشتن خود را مربوط به نامردی تعریف می کند. شاید می گوید: از بس جهان را نامرد فرا گرفته من که نامرد نیستم چنان عصبانی ام که از شدت آن، اگر به خویشتن هم تیغ بکشم، عذرم خواسته است اما می گوید: من این تیغ کشیدن به خود را به آشکارگی خورشید- در متن- انجام می دهم و با حرارتی که در اوست، و با خبری که همه از نوازش های او دارند. می گوید اگر به خود تیغ بزنم در این زمانه نامرد که همه به دیگران، تیغ می زنند، آن قدر عجیب است که خبر چنان پخش می شود که مردم خورشید را به یاد می آورند.

پاسخ ما به آن: نه واقعا، نه مردم نامرد آن قدر زیادند که عالم را فرا گرفته باشند به نحوی که بتوانند مردان را بپوشانند و نه اگر خود را بزنی آن قدر مهم است که تیتر اول روزنامه ها و سایت ها شوی، من فکر می کنم خودت را نزن اما نیروهایت را در تدارک جهش های برجسته، در ارزیابی داشته باش تا سر فرصت که رسید از پریدن باز نمانی. اگر مردانگی خوب است مرد نباید خودش را بزند بلکه باید کاری کند که مردان زیاد شوند انشاءالله.

در برابر نظام سوم، که می گوید: من در عالم با کسی بحثی ندارم: در برابر دلیل اول که می گوید: آن قدر به ذوقم اطمینان دارم که ادامه راه را با تنهایی او می توانم بروم. بیت می گوید: دلیل اینکه من حق دارم مانند خورشید به خود تیغ بزنم این است که من به حکم ذوقم، اطمینان کامل دارم و این حکم را آن حاکم مطمئن، صادر فرموده اند.

پاسخ ما این که: ذوق اگر خود را از امکان های خردمندانه محروم بگیرد و با این امکان ها گفتمان نداشته باشد ممکن است مانند همین مورد حاضر، حکمش زیان آور باشد و نیروی تو را مصروف آسیب رساندن به خودت بکند. در صورتی که در آن گفتمان، خرد به او خواهد گفت که افزایش نیروی داشته، با برنامه های قوت بخش ممکن است و خودزنی، برنامه ای نیست که قوت فرد را افزایش دهد، حتی باعث کاهش آن می شود.

در برابر دلیل دوم: که می گوید: کسی در عالم از من تواناتر نیست، بیت می گوید: من از آنجا که قوتم برتر از خورشید با هر تنابنده دیگری است برای من کاری ندارد که چنان که خورشید به خود تیغ می زند، به خود تیغ بزنم. عذر من این است که خودزنی برای من کار سختی نیست و باعث آسیب رساندن به من و از بین رفتن من نمی شود. این کار را هم به این دلیل انجام می دهم که عالم را نامرد فرا گرفته و من در مردانگی تنها مانده ام.

پاسخ ما: واضح و معلوم است که چنان قدرتی، در مجموعه سیاره ما هم که جناب زمین با همه تاریخ و داستان های علمی و غیرعلمی اش باشد، نیست چرا که این جناب، گرفتار در نیروی جاذبه خورشید، سالهاست که او را طواف می کند و نمی تواند از قدرت نمایی چند صد میلیون ساله او، راه خروج از سیطره ای بیابد. بنابراین خودت را نزن، صبر کن شاید بالاخره روزی به آن رویا رسیدی، آن وقت، در شرایط جدید، تصمیم متناسب با آن شرایط را بگیر، شاید راضی نشدی خودت را بزنی و خوشبختانه، توانستی تصمیم سالمی بگیری.

مخاطبان در نظر داشته باشند که کنکاش در این نظام های نشانه ای، از طرف شاعر که بیت را به آن صورت در مدخل آورده، پیشنهاد شده بود. وی با این کار می گوید برای ورود به جهان های متن من در ابتدا باید تکلیفت را با این مفاهیم و نشانه شناسی ها مشخص کرده باشی و من، از آنجا که اهمیت مسئله را حیاتی می دانم و در پاسخ به محبت احسان هاشمی، خود را ملزم به تذکر و اجرای آن پیشنهاد دانستم که محتوای این مقاله، گزارش آن تذکر و اجرا بود.

اما نکته ای را هم در پایان اضافه کنم و آن اینکه مجموعه پرسوناهایی که در این نظام ها به چالش گرفته شدند و به آنها پاسخ داده شد در واقع، مجموعه تن ها (کالبدها، فکرها، پرسوناها)ی شاعر بودند که در هم تنیدگی آنها، نظام حاکم بر فضای متن را تعریف و هدایت می کند و آن کاراکترها تن های درهم شاعر بوده اند که به همین مناسبت، وی، نام "تن های درهمم" را به مجموعه شعرش داده است.

 



 

+ نوشته شده  شنبه 26 خرداد1386 5:14 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 

 

نظر به شیوه ی از درددل فرار کنیم

به باغهای دویدن به دشت

                     نور کمی

برای سرکشی کودک خیال من است

که تتًه پتًه اگر هم کند

              یقین دارد

زبان شناس ترین مردمان معنایش

                        اسیر دوران اند

که از تبسم قندش

دل دلیرترین آفتاب

             آب شده

سرش

        اشاره پذیر وفور خواب شده

                                

                                 ناب شده 

  و رفته از روش پله های ناب

                                       شدید

          و راز گرمی آرایش تمنایش

                       به سبک بی مانند

دویده در عقب درزهای کوک زده

                      "فلوت تند دهاتی"

که در قدیم ترین گوشه ی سوال من است:

         چگونه مستعد خواب را دچار کنیم

و بی قرار

در استراحت کمیاب گل فرو برویم؟

 

+ نوشته شده  دوشنبه 21 خرداد1386 4:46 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 

 

 جوان آیینگی ها را ،ز پیران یاد می گیرد و پیر از شادی ذهن جوان امداد می گیرد.

 در عیار تجربه، آیینه از فرط صفا، بی نصیب از کوره های روزگاران مانده است. باید او را از کهن باسنگ، آمیزش دهند تا نصیب از دردهای روزگارش بدرود. گرچه آیینه به اول بار، در دامان سنگ، خوشه ی شهد وجودی خودش را بازیافت، لیک در این نشئه باید سنگ را هم ،خو کند تا بداند درد چیست؟

 

کودک انسان ز فرط آینه بی طاقت است، از خراش سنگ های عمر، بردباری های طاقت را به کف می آورد. هر خراشی، داستان زندگی همراهش است. تا جوانی، داستان های زیادی زیسته ست: داستان های بلند تجربه، در کتاب سخت خوان زندگی.

 

پیر فرهنگ لغت، فرتوت واافتاده است، قسمتی از پیر هم در عرف، "جا افتاده "است. می رود آیینه شان با اصل خود واصل شود. روح را داند خدا ، و جسم شان، تا همیشه از نگاه دوستان، بیرون رود. تجربتهای 

وسیع پیرها ضرب در اعماق درک زندگی، می تواند هر جوان خوش نظر را در عبور از زندگی راغب کند، تا به زجر کمتری آن تجربت ها را بپیماید.

 

پیر آگاه، از جوان، آیینه می سازد، می برد آیینه را در تابش خورشیدی اش.از دگر سو، اشتباهاتی که اذهان جوان دارند را از طریق گفتگو، هنگام شور، چاره جویی می کنند. چون مشاور شد جوان، پیرش به تخمین نشاط، راه، سوی چاره ی درد خطاها می برد. ورزش ذهنش فراهم می شود تا به دست تنبلی، عنکبوتان، تار در تالارهایش نفکنند. سود پیران از جوانان در نشاط لازم است تا بدانند و به دست خود تبر، بر تلاش عمر سنگین نفکنند.

 

وجه "جا افتاده پیری" ولی، داستانش از کتابی دیگر است. متر، سن و سال نیست. کودک نوزاده ای هم می تواند پیر باشد. محترم در پیشگاه نوجوان و پیر باشد. از خدای پیر با یک حکم عالم ـگیر باشد. پیری از این دست را با متر اخلاق خردورزانه می سنجند که رو سوی خدا دارد.

 

بسا که آن جوان ها در نشاط آن جوانی، بهره هایی بی شمار از پیری پیغمبری دارند. وقت شور، آن بهره ها را هم، با فرح تقدیم می دارند.

 

از جوانان سهم پیران، نشاط در زندگی و کار و توسعه و انبساط و از پیران سهم جوانان، کمک در چاره جویی های سخت: جوانان و پیران خوشبخت.

 

 

+ نوشته شده  یکشنبه 13 خرداد1386 4:29 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 
 

شکوهمندی یک باور، از جایی هم دیده می شود که توابع عملی آن است. باورمند آن باور چه به دست می آورد؟ این بار، در تدوین با باورهای دیگر، چه شکلی است؟ باوری که باورمندان شکوهمند دارد در زندگی مردم روزگار، داستان دارد.

از باورمندان شکوهمند و سنجیدن آن در معیارهای پراکنده زندگی، راه به باور، نشانه گذاری شده است. این نشانه ها، نشانه های تجسد یافته داستان زندگی اند. طرد این نشانه ها، حرمان از محتوای آنها را ورزش می دهد. حرمان پا به معنا باز می کند و به روح، امکان های آسیب را، گزارش می دهد و به این ترتیب، حرمان، به روح منتقل می شود.

 حرمان باید طرد شود. روح ایمان در کار طرد حرمان است.می گوید: حرمانتان از راهی می رود که یقین کمتری دارید چرا که هر چه ارج باورت را افزایش دهی، جایگاه ات را در وجود، علو مي بخشی، مرا باور کن و رستگار شو .شروع خود را این گونه آورده است. اولین توانایی اش را قوت رستگار کردن می داند. رستگاری را از دیرباز، بشر جستجو کرده است و پیش نیاز همه نیازها در نگره های توحیدی است. باورکردن، فرد را به درجه تقوی نشان دار می کند.

بسیاری، شدت تقوای فرد را در قدرت باور او رصد می کنند و باور او را می بینند، قدرتش را در وجه زندگی عملی، می سنجند و تقوی را نشان ـ بخش  می پذیرند.

افراد فراوانی در نگره های دینی، شان فرد را به باور او نسبت داده اند البته این باور- که متر تقواست- در مطلقی مفهوم می شود که راز "کن فیکون" را افشا کرده است.

این باور یعنی چقدر مطمئنی اگر از خدا بخواهی می گیری؟ چقدر می توانی؟ بتوان و بگیر.

می فرماید: شما اگر" بخواهید بتوانید"، کمکتان می کنیم که بیشتر "بخواهید بتوانید" و بتوانید. این راه، هیچ وقت پایان نمی پذیرد و شما برای خواستن، محدودیت ندارید اما چیزی که هست ،خواست کسان را به درجه ایمان، یقین و اطمینان آنان پیوند داده ایم و یقین کمتر، خواست در حدود خود- نسبت به خواست ها- را برآورده می کند. ما یقین را اجابت می کنیم و یقین در پیشگاه ما درجه بندی و برنامه ریزی دارد. اگر یقینت را پروار کنی و گسترش دهی، ما درجه ات را مطابق با گسترش و پروارگی آن، اعتلا می دهیم. به چقدر "کن" باور داری که "فیکون" آن از گذرگاه درخواست تو از خداوند، مقدر باشد؟ این متر باور است، صرف آگاهی، تنها باور به صرف آگاهی است و آگاهی برخوردار با باورهای شکوهمند، قرار ملاقات دارد.
آگاهی به باورهایی که وجود دارند، در رسیدن به باورها، تنها نقش نشانه ای دارد. باور، نشانه ندارد بلکه ظهورش همراه با نشانه هایش است. ظهورش انحصار دارد و انحصارش، طعمی خوشگوار و دلپذیر، که باعث می شود به عمر روایتی خود، نگریسته شود و لطایف آن، دقیقه یابی شود. اما این لطیفه یابی دقیقه ها، خود نیز در نهایت، یک نشانه معتبرتر برای بی اعتباری خود ،و هنگامی مي شود که باور مورد بحث فرد، سر برسد و همه این آگاهی ها را در خود هضم کند و داستانشان را از نو بپیچد.

باورهای اوج گرفته داستان های پیچیدنی را در اوج می زیند. در همان اوجی که گرفته اند؛ و پیچاندن را با فرمان خود مناسبتر می یابند. اما فرمانشان در قالب یک درخواست باورمندانه و اجابت فرمان خداوند است. آنجا که می فرماید: "ادعو انی استجب لکم": بخواهید می دهم، اگر خواسته ات را در اوج دیده باشی باید خود را به آن اوج برسانی و اگر این اراده را بیاوری ما تو را به اوج می رسانیم، آن وقت تو هر چه می توانی از توانت نیرو بگیری ،اوج بگیر: همت بیاور، اجابت ببر، همت بیاور.

+ نوشته شده  شنبه 12 خرداد1386 6:35 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  | 
 

باور در فرآیند تماشای خود، پوسته می ترکاند و راه جهش را نمودار می کند و البته به نسبت اشتیاق، هموار.

ظهور باور با توصیه به عبور از خودش همراه است.از باور تنها می توان با باورکردن، عبور کرد. باید باور کرد و بعد از آن گذشت اگر باورت را درست باور کرده باشی، گذرت حتماً با باوری ارجمندتر، ممکن می شود وگرنه باور،آسان نمی آید که آسان برود.

آنان که در داستان زندگی شان خدا همه کاره است متر ارجمندی شان را در درجه بندی باور بیشتر، به حرف های مقتدرانه و بی نیازانه وی به دست می آورند و به آنجا می رسند که همه چیز از باور، بی نیاز می شود .چرا که شان خواست باور، داوری می شود از نسبت خاص خواست با شان داوری، میزان باور، یقینی می شود. یعنی به معیار یقین، محک می خورد. فرد به تاب خواستش پی می برد و دوست دارد این دور را چنان بپیچاند که محو کند. در دام دوستی گرفتار می آید و برای پیروزی به خواست جدید می رسد: حد جدید خواست.

در حدود خواست، مرزهایی وجود دارند که مجموعه محاط در داخل مرز را برآورده می سنجند. آن امکان های برآوردنی، امکان های باورند، امکان های درجه باور.

اختلافهايی که در دو سوی مرز، تعیین شده اند فرق های اساسی دارند و با توان های متفاوت، پدیدار می شوند.

باور، توان دارد و توان سنجیدنی است. باورمندتر، توان های ارجمندتری دارد. می تواند تاثیر بیشتری در وجود اجتماع بگذارد و آنها را به لکه های خود، زینت دهد: لکه های روایت های مجرب باورمند. در عرصه های نظیر گیر اجتماعی.

فرد باورش را می خواند و مواهب این خواستن به اجتماع باورمند نیز جاری می شود. آن لکه ها روایت های آن مواهب اند که همواره در ارتعاش اشتیاق، خانه می گیرند و مومنان بسیاری از آن خانه ها خبر دارند.

پرواز این روایت ها به جان راوی می پرد و او را در راستای خود اوج می بخشد و تعریف می کند راوی داستان خود را از روایت ،بیان می کند؛ روایت خود را. و در همه جای روایت، جهشی به سوی همه سو، به چشم می خورد که از جمال اشتیاق، پرده برمی افکند. خوانش این اشتیاق در جان باورمندان آماده، شعله می افکند و آنان را در تجربه محتوای روایت، راغب می کند.

آدم قانع، از روایت به شنیدن یا دیدن بسنده می کند اما آدم زیرک در صورتی که میل کند روایت را می زید و عیار تجربه خود را از آن به دست می دهد و آن را باور می کند همه چیز برای باور است که اتفاق می افتد

 

+ نوشته شده  چهارشنبه 9 خرداد1386 6:32 بعد از ظهر  توسط هادی جهان آبادی  |