تبليغاتX
jahan1210

 

وقتي رفاقت تو پر از جاي مبهم است

آن كس كه با تو يار تواند شود كم است

 

وقتي در آيد از دل گنگي علايم ات

دانند دوستان كه نه!پرهيب ،آدم است

 

يار آن كه يار چون بتپد خواب نايدش

نه آن كه دوست مرده واحساس اوغم است!

 

نه آن كه دوست را فكند از حقوق خويش

ك آن نزد دشمنان قديمي مسلم است

 

قرآن ز رو فصيح نتاني بخواني و

در رد فضل علم  ضمير ات مصمم است

 

آن را  كه علم داد خدا جان علم داد

بي جان بدن خرابه ي ويران ومظلم است

 

گر از خدابپرسي علم است ارجمند

ور از جنود شيطان پرسي معظم است

 

آخر عزيزمن!تو كه از هر دو خارجي!

بر چيستي كه خاطر ات اين سان موهم است

 

حكمي كني خدا وشياطين از او بري!

برچيستي كه او به خدا هم مقدم است؟

 

هر ك او نشست جاي خدا خورد برزمين

فرعون مدركي ست كه اكنون فراهم است

 

نمرود وقوم هاي فراوان پيش وپس

در اين زمينه آيه فراوان مترجم است

 

وقتي قريحه در تو نهاده ست كردگار

رشدش به اخذ علم وتلاش دمادم است

 

آن سان كه علم تا نكني جهد يافت نيست

رشد قريحه نيز به تنبل محرَم است

 

آن را كه فهم متن نشد رشد يافته

دارد قريحه اي كه در آن فهم ،مدغم است

 

يعني قريحه اش نتوانسته  رشد كرد

ورنه قريحه مايه ي يك فهم محكم است

 

بايد به دست علم مدام اش بپروري

كار قريحه بي مدد ورز ماتم است

 

يارا قريحه ي تو همان جنس سابق است

نم بوده است سابق واكنون همان نم است

 

در نم اميد بوده كه يم هم شود ولي

بنگرچقدر فاصله بين تو با يم است

 

جان ات نبرده حظ درستي ز دانشي

ذوق تو راه - مانده ي در اولين خم است

 

اين گونه ره به جاي عزيزي نمي بري

اين گونه پشت طاقت تو دايما خم است

 

حسرت بري نصيب پس از حسرتي دگر

آن حال مختصر ت بگويم جهنم است

 

اي كاش جاي حسرت ديگركسان – خوري

خود را كني درست كه اصل غم اين غم است

 

عيسي ست هر كسي كه دم اش عيسوي كند

هر ك او چو مريم است به پاكي ش مريم است

 

بيهوده سربه صخره وديوار مي زني

درصخره ضعف نيست ضعيفي در آدم است

 

خود را اگر قوي كني اي دوست صخره هم

تو چون كني ش رو به لطافت چو شبنم است

 

اما به تنبلي نتوان فتح قله كرد

آن برد ره به قله كه عزم اش مصمم است

 

بگشاي ديدگان وبه بيهودگي مرنج

رنجيدني كه رشد نبخشد تو را سم است

 

بيهوده گر توقع مفت از جهان كني

آزردن شديد ات از اكنون مجسم است

 

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در شنبه 10 دی1390 و ساعت 7:7 بعد از ظهر |
ابلهی بی ادبی بی شرفی بی تربیتی بی فرهنگی بی عصمت وننگی

بی شعور هتاک،در هتاکی بی باک وگستاخی لجن دهان و کثافت بیان

که نه از تربیت مادر خیر دیده ونه از عنایت شعورمند پدر بهره ای

یا گروهی با لیاقت تفخیمی این اوصاف،دیری ست که دست به کار

حرکتی فراگیر شده وبابذل اوقات فراوان سعی می کند مرا کانون

داستانی قرار دهد که در بستر شیطانی تخیل شان شکل داده اند و

مشتمل بر مبالغی اعمال فاسقانه است که سعی می شود به من نسبت

 داده شوند.دوستان آگاه در جریان باشند که هر کامنتی جز درباره ی

شعر وفرهنگ از من دریافت می کنند کاتب اش دستهای دسیسه پرداز

شیطان یا شیاطینی انسان نماست که از نام من کاربرد پلیدمنشانه ی

خودشان رامی برند.البته آن ابلهان هم بدانند که این لقمه گلوگاه شان

 را پاره می کند.

سروده ی زیر ملهم از این عوالم است:


ابلهی از ادب به دور وبری


گفته با نام من چرند بسی

 

حرفهایی زده که من نزده م

 

نه به سرَ و نه در علن نزده م

 


هر که گردیده رنجه از بنده

 

گنه اش پای آن تنابنده

 

نیستم خر که از پس عمری

 

سر نتابم از آبروداری

 

اندک اندک به دست اش آوردم


شرمگین نیستم نه بد کردم

 

انگ اینان به من نمی چسبد


داند آن که ش نظر نمی خسبد

 

دوستان زرنگ هم باور

 

نکنند انگ این جماعت خر

 

من خصوصی نداده ام کامنت

 

از ادب هم نرفته آن ور تر

 

این بدانید هر چه غیر از این

 

بود را من نکرده ام تلقین

 

خدا یاریگر یاران اش است و حیله ی شیطان البته ضعیف است!  

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در جمعه 4 آذر1390 و ساعت 3:27 قبل از ظهر |
سلام دوستا ن!

باادای احترامات فائقه، شمارا پس ازسالی که توفیق

 رخ داد ،به سیر های نظر، در قصیده ای که

پیشکش می شود، می توانم فراخواند.باد که از

 مهربانی های علمی و ذوقی تان محروم نمانم!

 

                         محمد هادی حسینی جهان آبادی

 

 

 

نابرده ره به صورت فن سخن هنوز

 

نابالغ از تصور معنای فن هنوز

 

 

طیبت دهد به خاطرگردان کهنه کار

 

فرماندهی که رزم نکرده به تن هنوز

 

 

فخر آورد که عمر مرا در ادب گذشت

 

طفل نشسته گوشه ی لب از لبن هنوز

 

 

ای گربه گر گمان پلنگی فریبد ات

 

بس جاروا که می خوری از پیرزن هنوز

 

 

موشا گر ات هنوز دهن باز می شود

 

سوی تو مار باز نکرده دهن هنوز

 

 

گنجشککا هوای عقابی اگر کنی

 

گربه خورد تو را نشده  چرخزن  هنوز

 

 

چون ادعای گربزی وپنجه می کنی

 

چون آهن و فنر چو نداری بدن هنوز

 

 

از ادعای پوچ فرود آی و دور شو

 

مالانده روت تا نشده در لجن هنوز

 

 

چون هیکل ات قواره ی تیر وتفنگ نیست

 

جان را ببر نرفته تن ات در کفن هنوز

 

 

 

گوید چنو به علم و ادب نیست ابلهی ک

 

هرگز نبوده است سر انجمن هنوز

 

 

گم کرده خویش را نگشوده یک از هزار

 

در را که محکمی ش کند روده کن هنوز

 

 

وانگه که را؟:یکی چو تو را خواب دیده ای

 

در برق زرق بی خبری از عفن هنوز

 

 

در عنفوانی و به عفن فکر می کنی؟

 

خاک ات به سر تو باش شکوفه بزن هنوز

 

 

مردی؟ به خویش دست بر از خود شروع کن

 

بنگر چه قدر در تو تجلی ست "من" هنوز

 

 

بنگر چه قدر بر سر "من" پا نهاده ای

 

بنگر چه می رسد به سرت از محن هنوز

 

 

هر محنتی که درک تو دارد یکی "من" است

 

آنجا دچار وسوسه ی سوختن هنوز

 

 

در خود اگر دچار شوی آب می شوی

 

اما در آن مداومت سوز تن هنوز

 

 

از خود درآ و رو به جناب نجات کن

 

تا عزت ات بیاد و تویی در سخن هنوز

 

 

خود را چنان که پیرهن از تو تهی شود

 

دیده ستی یا نرفته سر پیرهن هنوز؟

 

 

آنان که ره به روی بشر باز می کنند

 

آتش زده به پیرهن وجامه کن هنوز

 

 

تجرید هم طلوع ره وهم شگرد اوست

 

ای طبع تو به طبع طبیعت کفن هنوز

 

 

در آن مقام پست چه جای مجادله ت؟

 

ای صورت تو روح تو را چوبـزن هنوز

 

 

آن قدر جوجه ای تو که مغلوب صورتی

 

رفته ند در فضا وتویی در ترن هنوز

 

 

روحی نبوده ای که کنی خلق صورتی

 

روح تو از شکست صوردر شکن هنوز

 

 

چون ات سخن نشانه دهد اوج را چوتو

 

در شآن غیر پست نجویی وطن هنوز

 

 

آن مردم ازعلو چو گشاید دهن سزاست

 

ک از خود به پای روح ندارد رسن هنوز

 

 

تا در خودی علو تو بیرون خانه است

 

تا با خودی حریف تو زاغ و زغن هنوز

 

 

در خود اگر محاط شوی محو می شوی

 

نادان ز بیکران فراتر شدن هنوز

 

 

بادا که آگهی ت رهاند زحبس خود

 

ور نه کفن شوی نشده هیچ من هنوز

 

 

ازخود در آ به غمز قوانین دچار شو

 

تا باد بد نیامده در نارون هنوز

 

 

وقتی گروه امداد آید مناسب است

 

ک از نیش مار مرگ نمرده بدن هنوز

 

 

خود را نخست مرتبه خود دستگیر شو

 

سر را به باد مرگ نداده فتن هنوز

 

 

از دست خود مجال رهیدن وسیع نیست

 

خود را نخوانده از نظر فوت و فن هنوز

 

 

خود را چگونه خوانی بی چشم دیگران؟

 

آنان سرشناس و تو در کار دن هنوز

 

 

از گل به در نیامده شاهی طلب کنی

 

فعلآ برو در آب پی کار تن هنوز

 

 

با این تن نشسته منه پا به روی فرش

 

آلوده می شود زحضورت پرن هنوز

 

 

فرش سخن برای کسی فرش می شود

 

که ش از پرن سر است بهای سخن هنوز

 

 

ورنه برای آن که نداند مقام گفت

 

دارد ابا سخن که گشاید دمن هنوز

 

 

رندان نکته بین را توفان خنده ای

 

عقل ات پریده است می ات در دهن هنوز

 

 

پیک نخست را نزده هوش داده ای

 

با آن چه می کنی که بنوشد لگن هنوز

 

 

در جوجگان امید بهی داشتن خوش است

 

اما به هوش ،هان!نشدی بالزن هنوز

 

 

بی احتیاط اگر بپری روبه است و صید

 

با صید ماهی ات نشده مقترن هنوز

 

 

خود را نگاه دارنیفکنده تا هلاک

 

در داربست جان و تن ات بومهن هنوز

 

 

 

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در شنبه 8 مرداد1390 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |
نقاب پوش مسخره ي رقص تعريف

در سنگ باوجود اصول انحصار

يادگار موسمي دستنبوي كدام چرند ماخذ را

در برهنگي گچبري مدارا

از استاد نوكر حيرت

نو آموز بلوغ اعيان

تا

مسخره ي بي همتاي اعتنا

در سپر بلوغ عرق-گير

مدال دير كنگره

به پرورش تمايل قطب

كور گردش برگ در شب

مبحث استخوان گونه

گونه گونه بينايي مدور

در تعريف مسخره ي رقص

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در چهارشنبه 13 مرداد1389 و ساعت 4:19 قبل از ظهر |
این قصیدت که بازپردازم

حجم را در شگرد اندازم

 

مرغکان ظریف را آن گاه

می پرد چشم رو به پروازم

 

با تمام قیام همچو بخار

سجده ی آسمان اعجازم

 

در دل کهکشان آغشته

گرهی واشده ست از رازم

 

قبل از آغاز لحظه پایانم

بعد پایان دوره آغازم

 

در خراسان من کمی تبریز

با صفاهان دوان به شیرازم

 

جرعه را مست ساقی آن جا م

باقی آن یکی نمی بازم

 

آز را سر شکسته بود مرا

دیدم اش باز دست می یازم

 

یک نظر تا به بنده آید ز او

میرم اش لیک بردمد آزم

 

قافیه ش فاقیه شواد آن ک او

خاک پاشد بر آب ابرازم

 

زی سلام اش تمام تسلیم ام

زی شهود اش بروز اعزازم

 

ای تو را از درشتی آن نرمی

که از آن غنچه می زند نازم

 

با وجود تو رفته ام خود را

با تو از خود چرا نپردازم؟

 

بعد از این هر چه خوب بود کنم

بعد از آن ات چگونه دمسازم؟

 

تو مرا هر چه خوب می سازی

خوبتر ساز! خوبتر-سازم!

 

تا بهین نغمه های رقصان را

تا  رهای نواخت بنوازم

 

احتراق لباس نزدیک است

پوست عایق شده ست بر گازم

 

چون تو آیی چو قند می میرم

گر بگیرند دینگوان گازم

 

خود ندانم چه شد که یاد گشاد

پای خاطر به معبر پازم

 

بی تو در لابیرنت راز و نیاز

محض آ یت رهیده از مازم

 

آی را گفته ای بگو بشود

چشم را هم ببر ببر تا  زم

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در سه شنبه 15 تیر1389 و ساعت 6:8 بعد از ظهر |
 

وقتی که در نگاه تو تردید لانه کرد

 

مرگی مهیب درنفسم آشیانه کرد

 

 

آن پایگاه نور دچار کسوف شد

 

آن خاستگاه روشنی از من کرانه کرد

 

 

اندوه را به ژرفی اندوه زیستم

 

غیرت گریست لیک دعا را بهانه کرد

 

 

انگار از تمام جهتها به سوی من

 

ابلیس یَاس،لشکریان را روانه کرد

 

 

از هر چه نور بود به شدت دلم گرفت

 

ظلمت برای صید،دلم را نشانه کرد

 

 

ای هر چه نور بود نگاه تو بود و بس!

 

فواره را حضور تو در من ترانه کرد

 

 

ای کاش خانواده ی تردید مرده بود!

 

تردید،قتل عاطفه ی عاشقانه کرد

 

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در چهارشنبه 12 خرداد1389 و ساعت 9:36 بعد از ظهر |
 

بلخ

احسان برات پور

الف یا

:برای دوست به خاطر دوستی

به اسفند

          بهاریه

                     پیغام لب تو

          پیوند از درون

تبدیل و انسجام

                 تقدیم به حضرت بهترین

 ...تقدیم به حضرت بهترین و شادی دل

خدا را دوست دارم

               خزان

                  خوشا به حال سبکباران

                "رگ از توحید واضح شد"

زانو شده چشم

سیر معنا

                                     شعر آزاد

  شعرها و حرفهای سید حسن حسینی نجوا

                                         شفقت

                                 غزل عاشقانه

                         گزارشهای جدید پلک

                                       مجاوبات

معنا به تعویق می افتد؟

معنای متن

می اندیشمستان

"نهنگان کی زدریا می گریزند           خسرو نوربخش "

همه جا عشق است فقط عشق

                     وحی های کاملا شخصی

 

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در دوشنبه 20 اردیبهشت1389 و ساعت 4:21 بعد از ظهر |

مجاوبات:

 

نویسنده: احسان برات پور
شنبه 15 اسفند1388 ساعت: 9:6
محمد هادی عزیزم
سلام
اجر شما باد بر خدای محمد
شاد زی
========
جهان آبادی :
--------------

نیز رساند تورا به گوهر توفیق
صرف شود قدرتت برای محمد

نیز دلت را قوی بدارد و خرسند
راست چو یاران با وفای محمد

باد مرا و تو را نماز به رنگی
ک آید از آن عطر اقتدای محمد

یارب!مان از مقام دار به حالی
داوطلب خودپی فدای محمد!

 

نویسنده: هادی دان
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 0:54
چون نداری از محمد رنگ و بو
با درود خود میالا نام او!
-----------------------------
جهان آبادی:
------------------------
چون هم از چشمی هم از بینی علیل
 
رنگ و بو را نیستی قطعآ دلیل!
نویسنده: خونسرد
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 1:4
شعری دور از مقام و شان محمد
بسرودی هادیا به جان محمد
حسان گر می سرود شعری چونین
شهره نمی گشت در زمان محمد
گر صلواتی به جای شعر فرستی
گردد خرسندتر روان محمد
-------------------------------
جهان آبادی:
-------------------------------
شاعری ام برتراست گرچه ز حسان
جان من و او فدای جان محمد

هم صلواتش فرستم از دل مشتاق
هم شوم از جان مدیح-خوان محمد

غرق امیدم اگر چه گاه بلغزم
باشم همگام پیروان محمد

بنده به مقدار وسع خویش بکوشم
ور نه بسی عالی است شان محمد

از کرم او عجیب نیست که باشم
چون که بخوانم ش میهمان محمد

باد خدای محمدم به همه عمر
یار که رحمت برم ز خوان محمد

 

نویسنده: صبا
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 12:28
سلام بر هادی عزیز..تو را شایسته مسلمانی می دانم و بیش از پیش از این شعر لذت می برم چرا که می دانم فارغ از ادبیت این کلمات چه عروجی منجر به میلاد این مدیحه شده است . .. تو را سلام و تو را درود دوست آگاهم.
------------------------
جهان آبادی:
-------------
صبای نخجوانی عزیز ممنونم!

ما کجا مقصد عروج کجا
کاشکی راهمان دهند آنجا

شادمانم از این شهادت تو
که مسلمان شناخته ست مرا

هست امیدم که روز بازپسین
به مسلمانی ام زنند صدا

شاد بادی که آگه ام دانی
بهره مند از معاهدات صفا!

دوست عالمانه خونگرمم!
سرخوشم از محبت تو:صبا
 
 
نویسنده: مهدی آخرتی
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 16:32
آفرین هادی

هم شعر خوبی بود هم
جواب ابلهان را خوب دادی

-----------------
جهان آبادی:
------------
مهدیا ابلهان فراوانند
که همه ش می شوند موی دماغ

کنترل کرد باید ایشان را
ورنه عرعر کند هماره الاغ

شان ما در مقابل ایشان
نیز نبود فراتر از ابلاغ

تا بدانند صاحبان خرد
فرق گفتار نغز را از لاغ

 

نویسنده: احمدی
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 17:19
دوست دیرین جناب جهان آبادی سپس خراسانی سلام! خوشحالم از زیارت این سیمای ملنگ وار که هنوز در خرابات شعر خراسان نفس می کشد. برای من دیدن دوستان قدیم هر چند در دنیای مجازی غنیمتی است و مایه طراوت خاطر. حقا که از فتیان های شعر خراسانی. پاینده باشی.
=========
جهان آبادی :
----------------
سید نادر احمدی بزرگوار سلام:
ز این غنایم خدا نصیب کند
خاطرت را اضافه طیب کند

ره به میقات بازدیدارت
را خدا چاره ای عجیب کند!

 

نویسنده: غلام رضا اصفهانی
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 17:57
دلم اگرچه پس از این سلام لرزان است
سلام میکنم اما صدام لرزان است

چنان که معنی شعرت به لفظ خو دارد
ز جام و باده ندانم کدام لرزان است

چموش شعر تو از بس که توسنی کرده
به دست راکب لفظش زمام لرزان است

مرا که ملک سخن مرده ریگ اجدادی ست
تو را خوش آمد و شعرت که نام ، "لرزان " است

همیشه پای قلم در رکاب شعرت باد
ز تیغ خامه ی تو گر نیام لرزان است.

با اندکی اغراق در باب خودم و خودت ، که شاعر را از آن گریزی نیست.
مستدام باشید


--------------
جهان آبادی:
---------
به روز باشی و خرسند اصفهانی خوب
در این زمانه که ایام کام لرزان است

 

 

نویسنده: منیره حسینی
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 18:30
سلام ممنونم
وخیلی خوب بود نظر شما در مورد شعرم چطور
=======
جهان آبادی :
--------------
خوب شد خاطر مرا از حکم خیلی خوب تو!
نویسنده: محمد رضا احمدی
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 19:11
سلام عزیزم
ممنون از لطفت
امیدوارم شما همیشه شاد باشی.شعرهاتو خوندم تا فرصتی دیگه...
بدرود
======
جهان آبادی :
-------------
همچنین شاد باد خاطر تو
بعد از آن غم،ک ازش گزیری نیست

 

 

نویسنده: جواد کلیدری
دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت: 22:47
سلام هادی جان
کار محکم و خوبی بود. ممنونم که خبر می گیری.
======
جهان آبادی :
----------
ای جواد ات منم خبرگیران
خود مرا هستی از نظرگیران

چهره در گم شده ستی و دارند
ره به ستر تو مستتر گیران

اندکی از حجاب،افشا شو
محض چشمان در هنر گیران

 

 

 

نویسنده: م.بنده ای
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 10:42
سلام به آقای جهان آبادی عزیز
صد دل فدای یک قدمت
ممنون از نصایح ارجمندتان

-----------------------------
جهان آبادی:
------------
محسن بنده ای سلام:
1-متشکرم از لطفی که به من داری و آن حرکت شایسته و برای من:شیرین را در وبلاگت انجام دادی.
2-خوشحالم از وجود این روحیه ی زیبا در جوانانی امثال شما که به گوشزدهای دلسوزانه ی استادان نگرش مثبت دارندو از آن استفاده می کنند.این باعث امیدواری فراوان درکسانی ست که دوست دارند طی یک حرکت جمعی مجموعه ی ادبیات را به سوی روند پیشرفت صعودی سوق دهندو دلایل محدود و حقیرانه ی خودخواهانه رابه مثابه مانعی در مقابل روند انتقال تجربیات شان قرار نمی دهند.ما امیدواریم که با گسترش این روحیه به روزی باشکوه برسیم که در آن هیچ استعدادی از منابع انسانی هنر نه به هدر برودو نه از مشارکت در افزایش شتاب صعودی روند پیشرفت هنر بازماند.در این راستا امثال شما مصداق های امکان انتقال سالم تجارب در راه نیل به حرکت جمعی هستید و از این راه بسیار امیدوارم و خوشحال.
به امیدتنفس آن روز!
 
 
 
نویسنده: علی مظفر
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 10:43
درود

سپاس محمدهادی عزیز


هم، این فلکِ ذلیــــلِ بد پیر نخواست

هم،قهوه و فال و رمل و تعبیر نخواست

مشـــکل نرسیدن است ، بر میگردیم

باعــــذرِ موجهی، که تقدیر نخواست !


با دو استکان رباعی همواره آماده پذیرایی از ذهن خلاق شما شاعر گرامی هستم.
بدرود
=========
جهان آبادی:
-------------
تدبیر حساب اگر که تقدیری بود
حاجت چه به داوری و درگیری بود

هشدار!مبادا که فریبت بدهند
بسیار فراروی سرازیری بود!
 
 
نویسنده: سیدحسن مبارز
سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت: 14:43

=====
جهان آبادی :
------------
سیدا از گل تو ممنونم
باد جانت بهشتی از بوها
 
 
نویسنده: سيدحسن حسيني نجوا
جمعه 21 اسفند1388 ساعت: 14:29
خط قيامت نقطه است؛ونقطه قيامت خط است.
========
جهان آبادی :
--------------
کاش بی نقطه بود خط هامان
تا حروف اشتباه کم می شد!
 
 
نویسنده: آشنا
سه شنبه 25 اسفند1388 ساعت: 12:6
دلت به دست کدام آهنین دل افتاده ست // که چون دلت سخنانت تمام لرزان است
========
جهان آبادی :
--------------
ز دلنوازی این آهنین دلان فریاد
که شام و صبح همه صبح و شام لرزان است

به غیر نام در اینجا نهشته ای راهی
به نام تو قدم آشنام لرزان است
 
 
 
نویسنده: حامد ابراهیم پور
جمعه 28 اسفند1388 ساعت: 12:49
درود ! دلمان تنگ شده بود برایت حضرت شاعر . آمدم برای چاق سلامتی و تبریک سال نو! هرچند به قول منزوی :تقویم ما بهار ندارد!
شاد باشی
همین!

========
جهان آبادی :
---------------
شاد بادت مرور فرصت عمر
دوست شادمانه غمگینم!
 
 
نویسنده: داریوش احمدی
دوشنبه 2 فروردین1389 ساعت: 0:30
درود بر هادی عزیزم
سال نو را تبریک می گویم و روی گلت را از دور می بوسم

=====
حهان آبادی :
------------
سالهای پیش روت باد پر مویدی
ای رفیق مهربان داریوش احمدی!
 
 
نویسنده: احمدی
پنجشنبه 5 فروردین1389 ساعت: 3:44
سلام یار بهاری من

بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشـت، هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است.

سال نو و نوروز خوش آیین بر شما خجسته باد!

=======
جهان آبادی :
--------------
خوش باد هماره حال و کارت خوش باد
آهنگ و مدار روزگارت خوش باد

آید خوشی و بوسه زند بر رویت
اقلام فصول چون بهارت خوش باد!

شاد بادی سید!
 
 
 
نویسنده: الهام حیدری
پنجشنبه 5 فروردین1389 ساعت: 11:53
ممنون از این که سر زدین
و وقت گذاشتین و نظر دادین
اما کاش منظورتون رو از جمله ی
در نگاه پست مدرن معنا از توان انتقال صریح ،قالب تهی می کند
و همین طور سطحی برگزار کردم معنا
بیشتر توضیح می دادین!
به هر حال اینم یه نظره
و خوشحالم که ازش مطلع شدم
بازم مرسی
سال خوبی داشته باشین

========
جهان آبادی :
---------------
1-متشکرم از سعه ی صدر شما و آرزومند سالی خوش نیز برای شما
2-|در نگاه پست مدرن،معنا از توان انتقال صریح،قالب تهی می کند|یعنی:
در چشم انداز پست مدرنیسم،معنا در آستانه ی رسیدن به صراحت ،در معنایی جدید،
به تعویق می افتدودرآن هضم و محو می شودو در نتیجه از رسیدن به صراحت،همواره بازمی ماند.توضیح:در این نگاه،معنا هرگز صراحت ندارد و همواره موارد معارض با خوانش یکسویه را می توان در متن دیدو این چندگونگی،متن را از توان انتقال صریح معنا محروم می کند،در واقع،متن از توان انتقال صریح معنا می میردو قالب از این معنا به معنایی دیگر تهی می کند و این فرآیندی دایمی ست .
3-|سطحی برگزارکردن معنا|یعنی:
قائل نشدن نقش یا شان جدی برای محتوا و معنا در شکل گیری اثر هنری و قائل شدن به تفکیک موضوع از شکل و داشتن عنایت مضاعف به شکل و مناسبات شکلی متن .
4-درسروده های شما نسبت به گزینش محتوا بی مبالاتی به چشم می خوردو رعایت حریم های تابویی،نقض می شود.شاید ادعا شود که پست مدرنیسم حریم نمی شناسدو عدم تقید به معیار مقوله ای پست مدرنیستی ست اما اگر دقت شود در پس همین2حکم نیز مقداری قطعیت یافت می شود.اگر معیار نیست پست مدرنیسم چگونه تعریف تواند شد؟و اگر معیار هست معیار در خودش حامل قطعیت است و نقض غرض،صورت می بندد.بنابر این است که آثار پست مدرنیستی به مجموعه ای از جناسها و کارناوال صناعات ادبی تبدیل می شوند که کولاژ در شکل گیری آنها نقش عمده ای دارد اما در سروده های شما این حالت وجود ندارد و با مجموعه ای از انواع رعایتهای معیاری،برخورد می کنیم.این به معنای عدم تعلق سروده های شما به نوع نگاه پست مدرنیستی ست.چیزی که هست شما تنها مقداری از موضوع حریمهای تابویی را رعایت نکرده اید.کار شما از نظر شکلی کلاسیک است و دستور زبانی کلاسیک را رعایت می کند.بعد از نیما کلاسیک های متنوعی شکل گرفته اند که شما تنها به یکی از این گونه ها تعلق دارید.
 
 
 
نویسنده: حبیب محمدزاده
پنجشنبه 5 فروردین1389 ساعت: 11:57
سلام
... کدام چاله که پیش آمد و نیفتادیم! ...

طبع روان تو را خدا پشتیبان
========
جهان آبادی :
---------------
ممنونم زاین دعای یکسره احسان
طبع تو را نیز پشتیبان یزدان
 
 
 
نویسنده: مسعود جعفری
پنجشنبه 5 فروردین1389 ساعت: 19:57
سلام هادی جان.
سال نو مبارک.
در پناه خدای محمد باشی همیشه. یا علی.

==========
جهان آبادی :
------------
باد مسعودا تو را مسعود ماه و سالها
مستقر بادا دلت در بهترین حالها
 
 
نویسنده: سعید یوبال
جمعه 6 فروردین1389 ساعت: 14:15
سلام هادی جان
عید بر شما مبارک.

========
جهان آبادی :
--------------
به بها به!سعید یوبال ا
باز تا بی نهایتت بال ا

بال رفته بلند را برتر
حال از قبل و بعد از حال ا

صد ره از حال حالی ات برتر
زی تو آینده را به دنبال ا

زی تو آید فرشته پر رشته
تو زتفصیل رو به اجمال ا

در دعا از تو من مقیم طلب
هفته ها ماه ها بگو سال ا
 
 
 
نویسنده: حسین صالحی
شنبه 7 فروردین1389 ساعت: 1:40
با درود
سال نو. رویش دیگرباره ی سرسبزی را به ات شادباش میگویم.
زیبایی بهارم با شعر ترت دوچندان شد. پاینده باشی
========
جهان آبادی :
--------------
سلام حسین صالحی مهربان و عزیز !

خوشحالم از داشتن سهمی در زیباتر شدن حال بهاری اندیشمندانه ی هنری بزرگانی چون تو!این روند ات فزاینده باد!
متقابلا آبسالان را به تو و خانواده ات به ویژه دختر نیکونویس ات شادباش می گویم.

 
 
نویسنده: مهسا...
شنبه 7 فروردین1389 ساعت: 16:25
سلام استادنوروز بر شما هم مبارک باشه(با آرزوی سالی خوش و پر برکت)
======
جهان آبادی :
-------------
باد مهسایا!تورا هم سال خوش
هم مزاج ات سالم و هم حال خوش!
 
 
نویسنده: منیره حسینی
یکشنبه 8 فروردین1389 ساعت: 12:6
سلام


عیدتون مبارک

و ممنون از لطف و دلگرمی تون
به روزم با دوشعر

=======
جهان آبادی :
---------------
باد گرمای دل ات کانون ی
که نپاشد فرو از قانون ی!
چه رسد مردم بی فرهنگ ی
که بر او حیف بود اردنگ ی!
 
 
نویسنده: غلام رضا اصفهانی
یکشنبه 8 فروردین1389 ساعت: 19:43
بر شعر تو نیست نکته و ایرادی
ملک سخنت عروس و تو دامادی
تو خود همه شعری و همه موزونی
" هادی حسینی جهان آبادی" !

سال نو مبارک

=======
جهان آبادی :
---------------
ممنون شمام و حس سرشار شما
بادا نظر خدا نگهدار شما

پر همت و کامیاب و خرم بادید
گرم و خوش و دلپسند،بازار شما!
 
 
نویسنده: مهدی مهدیزادگان
دوشنبه 9 فروردین1389 ساعت: 12:13
سلام از پای افتاده است اما باز
سلامم را تو پاسخ گوی از اوراز
با افتتاح وبلاگ یعنی نیستم اما می توانم
به من هم سر بزن دلتنگ تازیانه های عقلانیت هستم بر احساسم

=========
جهان آبادی :
--------------
باد احساس تو را آمیزه عقلانیتی
ک آن نگه دارد تورا از کعبه ترکستان شدن!
 
 
نویسنده: غلام رضا اصفهانی
دوشنبه 9 فروردین1389 ساعت: 13:11
به من از جام لبهایت ده و گو : " باده خواری کن " !
مرا امسال مهمان تمام آن چه داری کن

به زیر سایه ی گیسوی خود بنشان مرا یک دم
برای خستگی هایم بیا و سایه داری کن

بریز از باغ گیسویت هزاران غنچه بر رویم
مشامم را پر از خوشبوی گلهای بهاری کن

به مهد شب چو ماه نو درآمد باز و آرامید
"عماری دار لیلی را" بگو ترک عماری کن


اگرچه بردن خرما به بصره کار نادان است
جهان آبادیا ! از من قبول این یادگاری کن

با تشکر ، و ممنون از شعر زیبای تان


======
جهان آبادی :
-------------
پذیرا می شوم این هدیه را بر دیده ی منت
خوشا احساس زیبای تو از آن پاسداری کن!
 
 
 
نویسنده: حميدرضا شكارسري
چهارشنبه 11 فروردین1389 ساعت: 12:26
سلام و لذت برديم آقا ! به خصوص از غزل اول تان . چه كنيم سنتي هستيم و سنتي پسند ! قالب سنتي ، زبان كهن و حتي نگاه سنتي به جهان ، به معشوق ، ...
اما نمي دانم چرا سر راه لذت ما ، از بيت چهارم به بعد دست انداز و سرعت گير گذاشته اي ؟!
مصراع دوم بيت چهارم اصلن يعني چه ؟ نكند اشكال تايپي دارد ؟!
در بيت پنجم ، هدايت به زيبايي پس از آن همه دعوت جزءنگرانه ابيات قبل ، كلي گويي بي وجهي ست . در پايان بندي اين بيت هم شكار پايداري ديگر چه صيغه اي ست ؟
با زبان مثله شده ي بيت ششم و هفتم چه كنيم ؟ خودت بفرما !
دوستت داريم و مشتاق زيارتي دوباره ايم . يا علي !


=========
جهان آبادی :
-------------
سلام حمید!
خوب کردی که لذت بردی!گرچه در تو ظن بیشتری از هوشمندی می بردم.
در این که تو ذهن و زبانی سنتی و تا حدودی واپس گرا داری شکی نیست اما به نظر می رسد توان فهم و تمایز رویکرد سنتی را از جز آن نداری شاید چون توان برآمدن از پس فهم توانمندیهای موجود در سنت را نداری.چرا؟به دلیل همین کامنتت که اشکالاتت را در ذیل توضیح یافته خواهی دید:
مصراع دوم بیت چهارم :دلم را حس رنگینی که دارد بی قراری کن-که تو نفهمیده ای- سخت نیست و یکی از خوانش های رند آن می گوید:
در بیقراری ،حس رنگینی وجود دارد.دلم را آن حس رنگین کن.واقعا فهم این مطلب سختت بود حمید!؟ بیت 5مصراع1:دلم را-مست بی خویشی -به زیبایی هدایت کن:
به زیبایی2خوانش دارد1:چون زیبایی اسم معناست به همراه حرف اضافه نقش متممی می یابد-که شاید تو در این خوانش مانده ای- یعنی:به سوی زیبایی،هرچند با توجه به مجموع مصراع این هم کلی گویی نیست2-به زیبایی قید حالت است برای فعل هدایت کن.مصراع با این خوانش می گوید:دلم را در حالی که سرشار از بی خویشی است به صورتی زیبا هدایت کن.کو کلی گویی!؟
مصراع2-سرم را-شنگ شیدایی-شکار پایداری کن.شکارپایداری از نظر دستوری صیغه ای ست در شمار:خراب رفاقت.اما در این شعر شکارکردن است که با پایداری تلفیق شده مثل شکار محبت کردن که 2خوانش دارد:1-پایداری را به مثابه ابزاری برای شکارکردن قرار دادن2-فرد را به مثابه شکاری برای پایداری قراردادن.
ابیات 6و7:به جز پیش تو جایی ماندگاری را نمی خواهم مرا باش و رهام از آرزوی ماندگاری کن.مثله یعنی اعضایی از زبان بی جهت حذف شده باشد.در این بیت چه عضوی حذف شده است؟این بیت را به نثر هم بنویسی خودش می شود می گوید:به جز پیش تو نمی خواهم جایی ماندگار باشم:بمانم ،برای من باش و اینگونه مرا از آرزو و دغدغه ی ماندگاری:جاودانگی رها کن.خیلی خنگی حمید!!!
بیت7-تو را ام بیشتر از هر نمودی-از خودم حتی- بپوشان خویش را برمن مرا از خویش عاری کن. کجای زبان این بیت مثله است؟مصراع اول می گوید:من بیشتر از هر نمودی:دیداری،شکلی،موجودی ،حتی بیشتر از خودم، تو را ام:متعلق به تو ام.با پوشاندن صفات خود بر من مرا از صفات خودم برهنه:رها،آزاد کن.
حمید!
من همیشه اینقدر با حوصله نیستم که برایت کلاس آموزشی بگزارم و آنقدر باهوش هستم که شیطنت تو را دریابم. حواست را جمع داشته باش و گرنه ممکن است تصمیم بگیرم حواست را جمع کنم!
بدرود!
 
 
نویسنده: محسن پورهاجریان
چهارشنبه 11 فروردین1389 ساعت: 23:27
سلام هادی جان ...مشتاق دیدار ....خیلی وقت بود ازت بی خبر بودم ...ممنون که بهم سر زدی ...امیدوارم هر جا هستی رو به راه و سلامت باشی ....
در ضمن نوروز بر تو هم مبارک و خجسته باد
همیشه باشی ...

=======
جهان آبادی :
--------------
شادی ماست دیدارت ،شوق تو:گاهواره ی جان
زنده وپرنشاط بمان محسن پورهاجریان!
 
 
نویسنده: داریوش احمدی
یکشنبه 15 فروردین1389 ساعت: 12:38
سلام هادی عزیز!
اتفاقا! من می خواستم بگویم از بیتهای دلم را مست... خصوصا ترکیب شنگ شیدایی و بیت آخرت خوشم آمد
که آقای شکار سری چنان گفت و شما هم چنین
مثل خودت صمیمی و خوب بود
فقط یک نکته ی کوچوک مشابه ایرادی که تو از من گرفتی و من هم پذیرفته و اصلاح کردم آنهم تکررهای کنسرت است که کمی خارج می نوازد!

سربلند بادی..هادی...

=======
جهان آبادی :
--------------
داریوش عزیز سلام!
خارج زدن اش را درنیافتم!
من این آرزو را گفته ام که :در صدای قناری،تکرارپذیری هایی وجود دارد.حال اگر کنسرتی داشته باشیم که نوازندگانش قناری ها باشند،من دوست دارم گلویم ظرف فعال مجموعه ی آن تکرار پذیری هایی باشد که آن نوازندگان ایجاد می کنند و تولید این ظرفیت را در گلوی خودم از سوی مخاطب شعر،ممکن دانسته ام و از او درخواست کرده ام.
واژه ی معادل تکرارپذیری،تکرر است،از دیگر سو موسیقی واژه ی تکرر هم به گونه ای ست که مفهوم خود را اجرا می کند.
ممنون ام از لطفی که به من داری و امیدوار که پیروز باشی!
 
 
 
نویسنده: داریوش احمدی
یکشنبه 15 فروردین1389 ساعت: 23:26
باز هم من
بیشتر منظورم واژه ی کنسرت بود عزیز دل!
در قیاس با بافت زبانی غزلت
وگرنه تکررهای کنسرت قناری فی نفسه خیلی هم زیباست و من آن را درک می کنم.
خود من تا جایی که می توانم سعی می کنم کلمات غیر فارسی را بی محمل وارد شعر نکنم
اینجا را نمی گویم . در مورد دیگران حتی برخی اطرافیان خودمان دیدی و خواندی منهم دیده ام که کلمات بیگانه را همینطور خام و نپرداخته وارد شعر می کنند بلکه شعرشان نو شود.غافل از اینکه همزمان با ورود هواپیما و ترن در شهر شعر هم با آنها آشنا شد اما کمتر پذیرفته شان.پس این کار جدیدی نیست.مهم نوع برخورد و استفاده و همگن سازی با زبان معیار و همه ی آن چیز هایی است که خودت بهتر از من می دانی.وگرنه من خودم هم کم ازین کلمات ندارم.
سرت را درد نیارم برادرم!
بازهم از شعر زیبات لذت بردم
از تحملت سپاسگذار

========
جهان آبادی :
---------------
ممنونم عزیز!
من ابایی از به کاربردن واژه ای خاص -غیر فارسی یا کهن- در شعرم ندارم به ویژه که آن واژه معادل امروزینی هم که جواب بدهد در زبان فارسی نداشته باشد مثل همین واژه ی کنسرت که دلیلی برای نیاوردن اش نمی بینم.
دوباره سپاس دوست من!
 
 
نویسنده: حميدرضا شكارسري
دوشنبه 16 فروردین1389 ساعت: 12:24
بي سلام و عليك
علاوه بر اين كه بي نهايت بي ادبي ، بي نهايت هم بي دانش و كج فهمي ! اين را از پرچانگي هاي بي سرو تهت براي توجيه احمقانه ي شعرهاي مزخرفت دانستم . ضمنن چون مي دانم دست درازي در آتش هجو و هزل داري (كه كاملن مناسب روحيات تو هم هست) از همين الآن هر چه در باره ي من بگويي و بنويسي خودتي ! مگر اين كه مستدل و باادب حرف بزني كه از تو بعيد كه نه ، غير ممكن است !
خدايا تا آخرين لحظه ي عمرم ديگر روي اين بي تربيت را نبينم !
خدايا به همه ي ما ادب و دانش عطا فرما !
=======
جهان آبادی :
--------------
سلام حمید!
حرف حق برای جز مومن تلخ است.من جواب داده ام ات با ارائه ی دلایل و خوانش کارهایی که تو ی کودن نفهمیده بودی.تو حکم کرده ای زبان2 بیت از غزل ام مثله است و دلیل هم نگفته ای این یعنی ضر آقای مدعی فهم و دانش!
فهم و دانش ات که از همین 2 کامنت ات آن قدر واضح است که:طشت رسوایی ز بام افتاده است!
آشغال مافیایی !چیست که شما هر ضری بزنید و هر نظر ابلهانه ای که بدهید عین استدلال است اما استدلال های درست دیگران،پرچانگی!؟؟؟
بی سواد جان!اگر پاسخی داری بفرما تا هم من و هم دیگران بهره؟اش را ببریم.تو که اینقدر نفهم ای که این مصراع تقریبا ساده: دلم را حس رنگینی که دارد بیقراری کن را نمی فهمی،از کدام دانش و راست فهمی حرف می زنی؟؟؟آن اتهام مثله بودن زبان را هم که در کامنت قبلی پاسخ داده ام ،پاسخی داشتی می نوشتی بدون این کامنت نفرت انگیز و بسیار بی ادبانه و بی شعورانه و کوچه بازاریانه!
خدا دعایت را مستجاب کند که مرا از حاملان مغزی کودن و کم طاقت و ابله چون تو،پروای پرهیز بسیار است!حیف روی ام که ابلهان بینند!
پسر جان!بابایی!خود-خدا دیدن هم چون همه ی غرایز بشری حدی دارد.
تو خیلی غلط و بیجا می کنی که هر چه دل ابله ات بخواهد بی که دلیلی اقناعی داشته باشی بگویی و هوچی گرانه داد و هوار راه بیندازی و اتهام بزنی ،جوجه!
من هجو را نیکو می گویم امااگرگاهی هزل در می آید،بیان چیز موجود در شخصیت شماست که به ناچار هزل اید:پارودی و کاریکاتور ی برای شخصیت انسان:امثال شما!حیف نام آدمیزاد ابلهانی چون تورا!

بو از انسانیت نبرده!
خود را باش و در جبران منقصت خویش کوش که رسولان گفته اند این راه نجات از ضلالت حیوانیتی ست که تو در آنی!

والسلام علی من اتبع الهدی
 
 
نویسنده: دوباره ادامه ی به آن ابله(:شکارسری)
دوشنبه 16 فروردین1389 ساعت: 20:32
در ضمن:
بر آدمی سزاست که دست کم اش چو مرغ تخمی نهاده باشد اگر قدقدا کند!
اگر شعر من مزخرف باشد که تکلیف خزعبلات تو از پیش معین است!
متوهم جان!تو مطلبی نامزخرف هم داری؟یعنی شعورت به جز آن هم قد می دهد!!!؟واقعا که چشمان ات همه رنگ هنری را مزخرف می بیند چرا؟:چون مغز مزخرف ومزخرف-مداری داری!
ابلها کالبدا که تویی!
در ضمن حمیدک!:
جوجه تری زآن که یکی هجو حرام تو کنم!
کاف سزاوار تو را لای کلام تو کنم!
... مرام تو کنم!
...کدام تو کنم؟
...تمام تو کنم!
............!
خداوند کریم را خواهانم که مبلغی هوش و درایت را بر تو ببارد و از بلاهت کینه ورزی ،درمان ات کند و منافذ تو را به روی حقیقت بازگشایدوآدم بودگی ات را وسعت بخشد و شهد معرفت ات بچشاند و درک هنر ات بفشاندو از این راه تو را به شهر ملکات انسانی راه و با راز دعا آشنایی دهد،آنگاه کاری کند که تو عاقبت مرا از خدا بخیربخواهی!
بمنه و کرمه و سعه رحمته!

بینا بادی!
 
 
نویسنده: سپاهی لایین
دوشنبه 16 فروردین1389 ساعت: 18:42
سپاهی در هواداران حرفت می شوم هاد ی
بیا این شور را با تیغ شعرت پاسدا ری کن
این هم به نشان سلام ت و ارادت و لذت از شعرت و تبریک همسفری بابهار ونیز آرزوی سفری 12ماهه در بهار .
=======
جهان آبادی :
--------------
ممنون ات ام سپاهی!شکرا که رو به راهی
همواره در رکاب ات بادا بهار الهی!
 
 
نویسنده: احسان برات پور
سه شنبه 17 فروردین1389 ساعت: 9:22
محمد هادی عزیزم
سلام
این ابله (حمیدک را می گویم )! دیده اگر تا آخر عمرش بنویسد و بگوید هیچ سهمی از تاریخ ادبیات فارسی نخواهد داشت ، پس ، با خودش گفته: جهان آبادی را آنتریک میکنیم و او هم اسم مارا ماندگار می کند . آنچه برای او اهمیت دارد ماندگاری است حالا نام نیکو نماند که نماند ، بد نامی ماندگار هم بد چیزی نیست.

بهر حال ، واضح مبرهن است این هوچی گری ها از بلاهت حسادت است .
========
جهان آبادی :
---------------
سلام احسان!
حمیدک را می دانی که حاصل ضرب محاوره در باستان است!به معنی همین(حمی)که باید (دک)اش کرد!و اتفاقا این معنی در این مورد خیلی نمود دارد.این ابلهان را پس از لو رفتن ماهیت ابلهانه و کثیف شان باید (دک)کرد:
آن که داناست بلاهت نبرد از راه اش
حکمت اش سیر کند در نظر آگاه اش

او که اوجای مرا خواب نمی تاند دید
جز حسادت ننوردد،نظر کوتاه اش

با وقاری که من ام کوه نماید جنبان
چه تکلف دهد ام عربده های کاه اش

طبع او تابع تاکید زعارت شده است
می 2آ یم که دوایی بدهد الله اش!

بختور بادی!
 
 
ویسنده: سينا علي محمدي
سه شنبه 17 فروردین1389 ساعت: 16:24
سلام بر يك هادي جهان آبادي..... سال نو مبارك ... آقا شعرها را خواندم فقط يك نكته در نطلع شعر اول كنسرت بدجوري از شعر بيرون مي زند
=======
جهان آبادی :
--------------
سلام سینا علی محمدی!
درباره ی کنسرت در کامنت های پیشین توضیح داده ام و گفته ام که در زبان فارسی معادل امروزینی ندارد که جواب بدهد.چرا آن مفهوم را حذف کنیم؟
این کلمه هم شیوع کاربرد دارد و هم موسیقی آن در زبان فارسی ناگوش نواز نیست.پس چرا بدجوری بیرون بزند!؟ :نه،اصلا هم بیرون نمی زند و اتفاقا خیلی هم زیبا و هماهنگ با بقیه ی قسمتهای شعر است.
ممنون که نظرت را گفتی!
پیروز بادی!
 
 
نویسنده: طلوعی
چهارشنبه 18 فروردین1389 ساعت: 19:14
سپاس از حضورتون
سلام

=======
جهان آبادی :
---------------
در این دوره ی سر به سر ناسپاسی
خوشا تو که دیدم تو را باسپاسی!
 
 
نویسنده: کشور دلواپسی
چهارشنبه 18 فروردین1389 ساعت: 19:32
استاد این چه فرمایشی ست
بر این کوچکترین موجودات خرده مگیرید
شما را لینک کردم با عرض فروتنی
وسال نو بر شما مبارک

=======
جهان آبادی :
---------------
جوادا تو را نیز این سال فرخنده باد
دل ات شاد و لب هم چنان چهره پرخنده باد!

 
 
نویسنده: مهدی موکا
چهارشنبه 18 فروردین1389 ساعت: 23:8
سلام بر هادی عزیز
با مطلبی در مورد حرفه شاعری در انتظار راهنمایی هستم
با تشکر

=======
جهان آبادی :
--------------
سلام :
مهدیا کاش شاعران همگی
چون تو در این امور بندیشند

اندک اندک بیاند بر سر عقل
از دل اتحاد نپریشند

حق طلایی گرفتنی ست ولی
این طلا اتحاد می خواهد

پی تفهیم مانعان طریق
کارهایی زیاد می خواهد

تا نخواهند شاعران حق را
حق نخواهند داد ایشان را

تا نیارند درد را اثبات
بنبینند رنگ درمان را

 
 
نویسنده: رادیومانیا
جمعه 20 فروردین1389 ساعت: 7:35
سلام آقای جهان آبادی/ صفحه ات طعم خراسان دارد...عطر شب های بهاران دارد/غزل زیباست/.../
=======
جهان آبادی :
---------------
سید احمد نادمی عزیز سلام!

شادم ز حکم خاطر زیبا پسند تو
ممنون ام از موافقت ارجمند تو!

ضد نگاه سطحی و کوتاه آن ظلوم!
ژرف است و عالمانه نگاه بلند تو!
 
+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در پنجشنبه 26 فروردین1389 و ساعت 6:37 بعد از ظهر |
-------------------------------

این هم شادی دل آنانی که

 

 عشق را حس سی می

 

 پسندند:

-------------------------------

 دلم را از شرابستان لبهایت اناری کن

گلویم را تکررهای کنسرت قناری کن

 

بفرما از عبور بوسه هایت پرده بردارم

 مرا از بوسه نورانی مرا در بوسه جاری کن

 

بیفشان در مشامم عطر موهای بهشتی را

نفس های مرا در عطر موهایت بهاری کن

 

بنه آیینه ای در چشمهایم محو چشمانت

دلم را حس رنگینی که دارد بیقراری کن

 

دلم را -مست بی خویشی- به زیبایی هدایت کن

سرم را- شنگ شیدایی-شکار پایداری کن

 

به جز پیش تو جایی ماندگاری را نمی خواهم

مرا باش و رهام از آرزوی ماندگاری کن

 

تو را ام بیشتر از هر نمودی - از خودم حتی-

بپوشان خویش را بر من مرا از خویش عاری کن

==========================

 

دین  خدا  روشن  از  بیان  محمد

خورده خدامان قسم به جان محمد

 

شد نگران دل محمد ماهش

وه !  ز خداوند مهربان محمد

 

غیر ره رحمت  و  محبت امت

طی نشده هیچ در زبان محمد

 

دوستترین دلم نگاه خوش اوست

وه!چه مقامی ست میهمان محمد!

 

باد  درودی  ازل - ابد   ابدیتر

از دل مشتاق  بر روان  محمد

------------------------------

خدا چه کار کنم دست و پام لرزان است

دلم دریده گلوی و صدام لرزان است

 

از آن شراب که گفتی اگر به من ندهی

از این عذاب کجا تا کجام لرزان است

 

تو را سلام تو را مهربان تو را شادی

شناخته ست دل اما سلام لرزان است

 

نوید های تو از هر خیال ،نازکتر

نهیب هات! از آن احترام لرزان است

 

تو خود تسلط رحمت به خود نگاشته ای

امید وارم ات اما نگام لرزان است

 

کدام چاله که پیش آمد و نیفتادیم!

کدام شیوه که...؟:این انتظام لرزان است

 

مرا به سیر یقین از چه نیست آرامش؟

چرا هماره در اینجا مرام لرزان است؟

 

دل سلیم براهیم از چه می ترسد؟

جناب موسی هم که مدام لرزان است

 

چه شربتی ست رسانای مطمئنه دلی

در این مقام که حتی مقام لرزان است؟

 

مگر سرشت دلم برق بود و آتش بود

ک از ابتدایم تا انتهام لرزان است 

 

مرا بگیر که دارند می برند مرا

بگیر گر چه که فریادهام لرزان است

 

اگر نگیری ای وای اگر سقوط کنم!

چگونه له نشوم؟ ادعام لرزان است 

 

بگیر جان حودت! ای نهایتت رحمت

که در محاسبه ها ماجرام لرزان است

 

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در جمعه 14 اسفند1388 و ساعت 11:58 بعد از ظهر |

این مطلب برگرفته از انجمن ادبی مجازی راهو ست که شعری از مرا -سروده ای در سال ۸۴-به مدت یک ماه -بی نام شاعر-در آنجا به نقد نشسته اند.برای تشکر از همه ی عزیزانی که نظر داده اندهم که شده تصمیم گرفتم آن شعر و نظرها را در اینجا نیز منعکس کنم:

==================================

انجمن ادبی(مجازی)راهو
آرشیو مطالب قبلی

                      نقد و بررسی ویژه دیماه ۸۸

 

(شعر شماره ۱)

اثر فرهیخته ی ارجمند جناب آقای

محمد هادی حسینی جهان آبادی

 وقتی مکالمه را در مکان

در غایت اغوا     تقوا را مار

                  کمین را غار

طعم نارنج      در لبها      در دستها

           جا را        حجم را      شیوا را

سر به سر تا سر با دل  در دل

لب به لب    غیب    بسیار آهسته     لابد    نرم    ها  را

لقمه تفاله مانده   سرما را از هر نگاهی    عیب    شرم: آبش دل: ول

ازنهرچاهی  آتش  درمکالمه راچرم  دندان گرفته  زیبا را  حواله مانده

با فشار   در زاویه

رفته از پای خودش بالا، لا  و  لاها   را

                                            در تقوای وقت

                                                   غور   برده    در اغوا را

                                                                       ملاک.

نظر سروران عزیز:

سید حسن مبارز:

(شعر اول )

شعر زيبايي خوندم كه داراي تكنيكهاي زباني بود و خوب اما به نظرم پرداختن زياد به بازيهاي زباني شاعر را از ابلاغ مكنونات قلبي اش باز داشته است ؛ شاعر در اين شعر تلاش مي كند كه از نهايت ظرفيت كلمات استفاده كند و موفق هم بوده است نكته ي ديگر در شعر فخامت زبان است كه گاهي اوقات مخاطب را از رسيدن به ذهن خلاق شاعر محروم مي كند ...


جابر ترمک:

سلام
اشعار را خواندم وبا توجه به محتوای هرکدام به نوبه خود حرف های زیادی برای گفتن دارند
شعر اول :
دراین شعر که به نوعی واژگان را برای رسیدن به هدف به بازی گرفته شده مخاطب را از رسیدن به جا وبموقع به هدف به گمراهی می کشاند وشاید در خوانش مجدد ومجدد بتوان به کنه خواسته مولفش پی برد به همین دلیل نمی توان سرزندگی وطراوت یک شعر مدرن وحتا پست مدرن را از زوایای پنهان آن استدراک کرد آنچه در خوانش خوب شعر که فکر کنم با خواندن مولفش قابل هضم تر خواهد شد در این شعر نمود عینی ومحسوس دارد رژه کلماتی است که بکار گرفته شده اند و این کلمات براحتی نتوانسته اند هیجان درونی مولف را به تصویر بکشند اما انسجام کلمات و توالی آنها نوعی آفرینش هنری را نشان می دهد کالبد شکافی چنین شعری در زمانی که انسان تحملش به منتهی الیه اندک رسیده نوعی انصراف از ادامه جراحی در مخاطب ایجاد می کند تکنیک هایی که در فضا سازی و تصاویر مرتب این شعر دیده می شود از نظرمن قابل تقدیر است./
برای شاعر شعر توفیق را آرزومندم.

محمد رضا مسلمی (پارسا):
سلام
با احترام راجع به شعر شماره ی یک
بنا بر نشانه ها و ارتباطات کلامی و مفهومی به آسانی می توان یافت که
این شعر در قالب حجم با پیروی از سبک ایروتیک (erotic) سروده شده.
شاعر از این قالب برای گنگ نمودن مفهوم یا همان معنی استفاده کرده است.
شعر در ابتدا با استفاده ازاین مطلع:
وقتی مکالمه را در مکان
در غایت اغوا
مفهوم را واضح نموده که این مکالمه به غایت اغوا ختم میشود
و بعد وقتی از:
تقوا را مار
کمین را غار
به عنوانمجاز استفادهمی کندنوع کلام،بازگوی همان مطلب هست(erotic).
وی در ادامه مراحل این ارتباط را بیان میکند
ببینید:
طعم نارنج در لبها در دستها
جا را حجم را شیوا را
سر به سر تا سر با دل در دل
لب به لب غیب بسیار آهسته لابد نرم ها را
لقمه تفاله مانده سرما را از هر نگاهی عیب شرم: آبش دل: ول
از نهر چاهی آتش در مکالمه را چرم دندان گرفته زیبا را حواله مانده
با فشار در زاویه
رفته از پای خودش بالا، لا و لاها را
اما باید منکر مهارت شاعر در زبان نشد، زیرا بسیار زیرکانه تمام مراحل یک ارتباط جنسی را طی کرده و نهایتن در این قسمت اغوا را ملاک این ارتباط دانسته است.
در تقوای وقت
غور برده
در اغوا را ملاک.
با تجدید احترام پیروز باشید...
 
سهیل نصرتی:
 
درود
کار اول:
بوی شالوده شکنی می آید!
هنوز هم نظر راجع به این مقوله نسبی ست..(نسبی تر!) و سخت..
ضدفرمالستی
جایی که
تقابل های دوگانه غایب است
بعد از هر دالی مدلولی می تواند نباشد
گاهی دال ها در پی هم می آیند
عدم قطعیت
بیانی که اصل مفهوم را در ظاهر بیان نمی کند
و مخاطب شکل خواسته شده را ادامه می دهد..
بدون اینکه بیان و مفهوم و نتیجه خواسته شده به دست بیاید...
راجع به جزئیات شعر صحبتی ندارم
چرا که سلیقه ام سمت دیگریست...
سپاس فراوان از شاعران و منتقدین گرامی و هنردوست
بدرود
 
علی فتحی مقدم:
 
درود به دوستان عزیز در انجمن ادبی راهو كه پيداست هدفي جز خدمت به كلمه ندارند و اين رازي ست كه آيندي فاش شدنش چيزي نخواهد بود جز ظهور شاعراني جوان با طراوت ذهني كه ريشه در همين كارگاه عاشقي خواهد داشت
شعر اول:
يكي از ستون هاي مستحكمي كه بايد كار هاي زباني را سرپا نگه دارد آن_شاعرانه ي بسيار قوي ست كه در بازي با كلمات موجبات تحريف شعر و گسست ذهني و كاركردي آن را مهار كند. ويژگيي كه علي رقم حياتي بودن در دهه ي هفتاد شعر ايران كمتر مورد توجه قرار گرفته و اغلب گرايشات نسل جوان به اين حركت ذهني در بيشتر مواقع در مرز بين شعر و بازي با كلمات بي نتيجه مي ماند و چيزي كه به جان شعر اضافه نمي كرد بلكه به لحاظ كاركردي شعريت اثر را زير سوال مي برد.اگرچه بودند انگشت شماراني كه به خوبي از عهده ي كار برمي آمدند و دليلي نمي بينم از شخص خاصي نام ببرم.همانطور كه دوست عزيزي بر روي اين شعر اشاره داشتند زيربناي فكري اثر مخاطب را با نوعي برخورد اروتيك در بافت روايت روبرو مي كند .روايتي كه سعي دارد به لحاظ زماني هارموني لازم را با فضا و ديگر عناصر چون زبان ،تخيل و آن_شاعرانه برقرار كند .و فكر مي كنم شاعر محترم توانسته تا حدود زيادي از عهده ي كار برآيد چراكه شعر را از مغلوب شدن در برابر حس فردي كه مي تواند براي نوشتن چنين كاري خطرناك جلوه دهد نجات داده و حس را به خدمت كاركردهايي كه عرض كردم درآورد و پيداست شاعر با اصول و قوائد بازي آشناست .اما نكته اي كه براي شخص من كمي آزار دهنده به نظر مي رسد استفاده ي بيش از حد ( را ) در جريان تكاملي شعر است كه سعي دارد گزاره ها را بصورت دكمه هاي متعدد به ذهن مخاطب چفت كند در صورتي كه با حذف بيشتر اين ( را ها ) به انسجام و استقلال كاركردي گزارها كمك بيشتري مي توان كرد بدون اين كه آسيبي به جنس روايت اثر زده باشيم و ما را از وضعيت حاكم (پست مدرن) در بافت فضا زماني بيان دور كند...
 
مینو نصرت:
 
شاعر این شعر بدون فعل با زبانی مخصوص که نه به زبان در دهان شباهت دارد و نه زیر زبان ، جمله ای را می گوید سخت فعل دار و شکننده . برای من درک این شعر نخست خیلی سخت بود ولی با چند بار خوانش آن را به زبانی در ذهن و اندیشه کشاندم و نتیجه ، نتیجه ی هولناکی بود .
شعر با جمله ی ناتمام « وقتی مکالمه را در مکان » آغاز می شود و همین جمله فکر را پرتاب میکند به کرور ها وقتی که ، فعل این جمله به دلیل بعید بودنش ، حذف شده است و در ادامه ما شخصی را میبینم که در جای خالی این فعل دارد حرکت میکند .
فعل در این شعر زندانی است و قادر به پاسخ نیست . پس بی سبب نیست که حذف شده است . شعر از یک ارتباط ساده حرف می زند و این سادگی محصور است در قفس اغوا ، تقوا ، کمین ، شرم ، برده
وقتی مقابل هر چشم اندازی دیوار باشد ، حرکت به سمت آن چشم انداز دچار عدم تعادل میشود و بدل به حرکتی در ذهن و یا شبیه راه رفتن در خواب می شود و میل هائی را بیرون می کشد که پیش از آنچه مجال پرداختن به ارضای احساس بکر نخست را بدهد مایل است آن را ویران سازد . مجال راه رفتن در زیبائی و در آغوش کشیدنش که منجر به زایش زیبائی تازه ای از اعماق وجود می شود ، از کف می رود و حسی که حضور دارد دل به ویرانی داده ، زیبائی را رها میکند و میلی ارضا می شود که بمرور در حال سترون کردن خود است نه شوق بالنده ای دارد و نه میل تحول و تعالی .شاعر با زبانی تازه و بدون استفاده از فعل حکایت از ممکنی میکند که با ردیف کلماتی عتیق و پوسیده و بی وجود رابطه ای انسانی را ناممکن و در نهایت بدل به برده ای در تملک اربابان می کند . رابطه ای که در دوسوی یک دیوار بر قرار می شود شعر را در نقطه ای رها می کند که دو انسان بدل به دو برده ای شده اند که اربابانش کلمات پوسیده ای هستند فاقد روح و معنا .
سلام
 
حبیب شوکتی نیا:
 
شعر اول :
شاید اغلب گمان مدرن بودن بر این شعر داشته باشند . اما در واقع باید گفت این شعر با تلاشی ساختارشکنانه و با دستاویز قرار دادن موسیقی درونی و هارمونی ی کلمات و مصوت ها در خیمه پسامدرن نشسته . و این پسامدرنی از باب زیرساخت های ذهنی شاعر و یا شاید تعمدی ( چون با سبک و سیاق شاعر آشنا نیستم) در اثر رخنه کرده .
مدرن بودن به این معنا نیست که فقط ساختاری غیر کلاسیک داشته باشیم. و یا زبان سربه هوایی . زبان در شعر مدرن علاوه بر سر به هوایی و شتابزده گی قائم به ذات خودش نیست . بلکه از خاصیت کلمه و بار معنایی یا شکل ظاهری شان، رفتار خود بازتعریف می کند و اغلب غافلگیرانه و دور از انتظارست .
اما در اینجا با همه شتابی که در جان کلمات نهفته شده ، رفتار زبانی ی معیارپذیری را شاهد هستیم . و این شهادت با تکیه بر مصوت های همگن و هماهنگ موسیقی خاصی به شعر بخشیده که گوشنوازست .
مکالمه و مکان / غایت و اغوا و ....
حتا ردالتمثیلی مثل تقوا را مار و یا کمین را غار ، باز از همان استفاده ی آهنگین از مصوت آ و نیز قافیه ی درونی سود برده .
شواهدی که آمد و در ادامه ی شعر نیز ادامه دارتر نیز هستند ، همه گواهی بر پست مدرن بودن این اثر می دهد . که صد البته این از ویژه گی ی این شعرست نه عیب و نقصان آن . سلام و پوزش

سید علی حجازی:

با سلام
شعر شماره 1
گاهی اوقات شاعری سبکی راپایه ریزی کرده و به آن پر و بال می دهد تا همراه و همگام با اوج گیری آنرا به جامعه ادبی تحمیل.تدبیر و یا هدیه کند اینگونه سرایش وقتی می تواند موفق باشد که ردپا و نشان و نشانه ای از یک سبک و سیاق تربیت شده ی دیرین داشته باشد
انقلاب ارتباطات . کم رنگ شدن مرز ها. سنت شکنی شاعران معاصر که چند دهه ای است طرحی نو درافکنده و قوم و قبیله ای نسبتا بی شمار از ادب دوستان و ادب ستایان رابا خود همراه و همدم کرده و آنان را به نوآوری و نوسرایی واداشته اند (گاها به اجبار مطالب و گاه به اصرار ذوق و شوق شاعری متاثر شده از خلق و خلقی وابسته و دلبسته به زمان  و مکانی عجیب یا که غریب
این نوآوری و ابداع. گاه سر ناسازگاری با قالب و صناعات ظاهری شعر داشته وگاه چگونگی بیان معارف و معانی ی را به بازی گرفته و می گیرد
شک نباید کرد که موفق بودن اینگونه شعر یا شاعر اگر چه درصدبالایی به میزان ومقدار لذت بردن خوانندگان و به مقبولیت آن از نظر اهل ادب بستگی دارد درصد قابل توجهی بسته و وابسته به سبک و سیاق گویش آن است و اینکه این گویش جدید در چه بازه ی زمانی انتشار یافته  و طالبان وسرایندگانی چند پیدا می نماید و الا اگر اقبالی در کار نباشد این یافته ی جدید تافته ای جدا بافته می شود با زبان و بیانی غریب و محدود به اقلیمی به قد شوق و ذوق خود سراینده که علی رغم برانگختن تعجب و تحسین خواننده محکوم به مطرود و مهجور شدن است
مکالمه
اغوا
مار
مکان
غار
کمین
و این می شود یک پیش درآمد و مقدمه برای شعر
و حال
طعم نارج
لبها
جا . حجم شیوا و یک چند دیگر واژه ی که شاعر را به نقد وا داشته و می دارد
نقدی که واژه های بعد می تواند هدف گذاری شاعر را نشانه کند که از گذار و گذر اینسانی زمان زمانه چندان هم راضی نیست
لب به لب
لابد
لقمه
تفاله مانه
سرما
نگاه
عیب
شرم

آب چاه و آتش
چرم دندان گرفته زیبا را حواله مانده
با فشار در زاویه
و در آخر شعر
تقوای وقت
غور
برده یا برده
در اغوا
ملاک

در هر صورت موفق باشید و با آرزوی موفقیت سرایند و شاعر محترم

سیاوش سبزی:

 سلام.درمورد شعر اول این طور به نظر می رسد که باشعری مدرن روبروییم اما با کمی دقت متوجه میشویم که غالب تکنیک های آن از شعر کلاسیک به عاریت گرفته شده اند مثلا اگر جناس بازیها را در کلمات مکالمه و مکان نادیده بگیریم یا حرف غ در غایت و اغوا را برداریم این سوال پیش می آید که چه عامل دیگری میتواند مکالمه را در کنار مکان و غایت را در کنار اغوا قرار دهد؟
اگر قافیه ها را در کلمات غار و مار-لبها و دستها -لقمه تفاله مانده و...حذف کنیم چه عامل دیگری آن کلمات را در سراسر شعر می تواند قانع کند که در کنار هم بایستند؟
اگر تکرارها را نادیده بگیریم آیا چیزی محوری را از شعر نگرفته ایم ؟.
تا اینجا من به این نتیجه میرسم که مخاطب در ابتدا به اشتباه ممکن است فکر کند با شعری مدرن یاحتی پست مدرن روبرو است اما با وامی که این شعر از سنت شعر فارسی گرفته است در عمل چیزی دیگر ارائه داده است.
موضوع دیگر اینکه حذف فعل ها در قسمت هایی زیادی از شعر صورت گرفته است بخصوص از سطرهای آغازین تا اواسط شعر. ولی در اواسط شعر این شعر به نرم خود وفادار نمانده است و مشخص نیست چگونه ذهنی که این همه راه را بدون فعل آمده تغییر عقیده میدهد و چند فعل را استفاده می کند که میتوانست نکند طبق نرم خود شعر .آیا شاعر فریب جنبه ی موسیقایی کلمات را خورده است؟ مثلا اگر فعل رفته را از ابتدای سطر رفته از پای خودش بالا...حذف می کرد چه اتفاقی می افتاد ؟ هیچ و...
با این همه به نظر من شاعر در خلق موقعیت و ایجاد یک وضعیت و به دست دادن عناصر خاص آن وضعیت بدون افتادن در ورطه ی شعار موفق بوده است و بدون این که وضعیتی را برای مخاطب توضیح بدهد آن را روشن کرده است./

لیلا رضایی:
با سلام
چند بار شعر اول را خواندم تا بتوانم وارد ِآن شوم اما نتوانستم و باید اعتراف کنم که اگر کامنت آقای محمد رضا مسلمی را نمی خواندم ، این شعر برای من تا ابد مبهم می ماند. فکر می کنم اینکه آقای پارسا توانسته اند به این شعر نفوذ کنند و من نتوانستم ، شاید به این دلیل است که من با چگونه خواندن ِ اینگونه شعر ها آشنایی ندارم. اما در هر صورت با توجه به رمز گشایی آقای پارسا و خوانش دیگر دوستان ، باز هم فکر می کنم که این شعر خیلی به خودش و مخاطب سخت گرفته است. درست است که سعی در اجرا داشته اما با ردیف کردن واژه ها نمی توان به اجرا رسید که اگر اجرا شده بود حتمن مخاطب خودش به جای راوی می نشست و می دید و درک می کرد./
موفق باشید
 

پرستو ارسطو:

شعر اول را که میخوانم در می یابم که:

اروتیسمی آشکار در شعری زن محور پیچیده در حجاب واژه ها ، با طیفی متفاوت در لحنی که مجال بازگفتِ از تغزل و مغازله در شعر را گرفته ست روبرویم. ذهن و زبان مردانه است که با دستاويز به ردیفی از واژگان وسوسه آمیز تن و تنانگی معشوقه را با مهارت و تسلط به دستو ر و قوائد بازی زبانی ،تعبير می کند.
در این تصویر و در دیالوگ یکطرفه میان دو انسان، لايه ها از منظر معنايی تا حدی دور از ارزشها ی نورم شاعرانگی و عاشقانگی است و معاشقه ای است زمینی .
در عدم حضور افعال اگر چه شعر کمی منفعل در گزاره ها تصوير شده ، ولی رگبار واژگان هم آوا با طنین و بيان اروتيكی در تنگاتنگی خود با حفظ انسجام معنا و مفهوم را محکم به هم پیوند زده.
شاعر به مفهوم تن و رابطه ی آن با سوژه ،بی عبور از خط قرمز اخلاقی با نگاهی جسم گرایانه ، احساسات چیره ی خود را بر سوژه و ابژه را بر روح سیال ِشعر تحمیل کرده و به همین علت مجال همراهی از مخاطب گرفته شده. و کلاژهای عاشقانه هویت شاعرانگی را از دست داده .
ولی اعتراف می کنم که سروده با تمام پیچیدگی شعری متفاوت است و در دانش زبانی شاعر هم تردیدی ندارم
با درود و احترام به شعر و شاعر اش

 احسان برات پور:

سلام
درباره ی شعر 1:

تحلیل دوستان را در مورد این متن خواندم .

تقریبا خوانش اروتیک از این متن در تحلیل اکثر دوستان جایگاه ویژه ای داشت.
اگر چه این خوانش را رد نمی کنم چرا با هوشمندی در متن رعایت شده است اما مایلم ذهن را به سمت و سوی واقعی تری ببرم.

وقتی مکالمه ... تا کمین را غار:

مقدمه ای برای ورود به متن جایی که مکالمه در مکان در غایت اغوا روی می دهد گویا ترس کاری را مار در غار کمین گرفته است.

مار نماد اغواست و غار کمین گاه وی نماد دنیایی است که می توان درآن مکالمه را در غایت اغوا پیش برد که این نوع افلاطونی آن است.
در روایات اسلامیست که ابلیس به هیئت ماری بر آدم و حوا وارد شد. از طرفی حضور مارها در شکاف کوه ها که نوعی از آن غار است بسیار رایج است .
این مقدمه به نوعی مایل است انسان را در غار اغوایش در نبرد ترسکاری او نسبت به رعایت آنچه درست است و وسوسه ی آزمودن تا شناخت درستی آن بنماید.

طعم نارنج ... تا شیوا را:

طعم نارنج (ترنج) در لبها در دستها اشاره ای مستقیم است به داستان یوسف پیامبر و مجلسی که زلیخا برای زنان مصری ترتیب داده بود .
اما جا را حجم را شیوا را به دو صورت می توان خواند اول اشاره ی مستقیم شاعر به رعایت معیار های شعر حجم به طرز شیواست و دوم گم کردن طعم شیوای نارنج در لبها و در دستهاست به خاطر خیره گی در زیبایی حجم از شیوایی. به عباتی نمایش حیرت زنان مصری در مجلس یاد شده است.

سر به سر ... تا زاویه:

در دو سطر پیشین شاعر با مهارت و استادی خیره کننده ای مجلس زلیخا را وصف می کند اما این همه ی داستان نیست بلکه تنها محل ورود به آن است . از این سطر تا پایان شعر آنچه می بینیم حوادثی است که بر یوسف می گذرد از ترسکاری . کلید واژه هایی چون : غیب ، مکالمه را چرم دندان گرفته (اشاره به شکنجه)،زاویه(اشاره به زندان)

رفته از ... تا ملاک:

پایان بندی استوار شعر است آنجا که آدمی از پای خودش بالا رفته و نه می گوید غایت اغوا را و در ترس کاری از اجل (تقوای وقت) غور می کند .
اینجا برده دو جور خوانده می شود :" barde " و "borde"
1- ملاک را در اغوا برده و 2- برده ای که عمل او در تقوای وقت ملاک عمل در اغوا راست.
والسلام

مینا درعلی:

قبل از هر چیز باید پوزشی بخواهم از دیر آمدن که روزگار این روزها سخت گرفتارم کرده به خودش!
با دو شعر روبرو شدم کمی متفاوت تر از نرمهای موجود که کمی درگیرم کرد به خصوص شعر اول !
شعر اول با ساختاری متفاوت از نرم های موجود گاه مخاطب را به سطح زبان می کشاند و گاه به عمق می برد تا در تضاد میان واژه های هم نشین به دریایی از جریانات انسان گرایانه پا بگذارد و بداند که اغوا، امتداد غریره ی انسانی است که با سیاست مخصوص خود و نه با ریا دست به پا کشیدن و رسیدن به مقصد را می زند کما اینکه بزرگترین اغواگری را مار بر حوا کرد و حوا بر آدم ،تا راه رسیدن به انسان راهی پر امتداد شود!
شعر ،پر آهنگ است و بزرگترین آهنگ آن همان حضور انسان است که در تمام کلمات شیوا گونه خود را می رقصاند!!

در اغوا را   ملاک"

 نقد وبررسی ویژه ی دیماه ۸۸

انجمن ادبی(مجازی) راهو 

============================================================= 

 

دست را تا گرفته ام بالا گردنی را ندیده ام پایین

آنقدر عاقلم که بی حکمت ٬ بیخرد را نمی کنم تحسین

 

من برای خودم خرد دارم یعنی از دال پیش مدلولم

بین مدلول های گوناگون می کنم از وقار دل ٬ گلچین

 

طعم وضعیت و مرور روند ٬ با اشارات لحن و صورت و حال

اینچنین غرق بررسی که شدم به حقیقی ش می شوم تلقین

 

پیش من واقعیت است و درست در می آید زمان چو ناظر شد

تا به کی بنگرم چه می گویند غرق اوهام خویش ٬ خلق زمین؟

 

این خرد انحصار سنجش را وامدار کسی نمی ماند

به کسی مفتکی نمی بخشد ٬ مفتکی هم نمی کند نفرین

 

 خون از این دست،زور دست من است بی دلیری نمی رود بالا

بی دلیری دلی که بالا رفت کوبدش اشتباه بر پایین

 

این دلیری چه مزه ای دارد که اگر بود می توان برخاست؟

که اگر بود می تواند داشت رفته ـ بالا در آن علو ٬ تضمین؟

 

مزه را واژه مبهمی چند است ویژه وقتی خوراک در بند است

با چه طعمی که اولین بار است شده آن طعم اولین تعیین؟

 

از خدا راغبیم نابش را آنطرفتر از انتخابش را

گلترین مزه ی شرابش را برجهیده ز فرجه ی تأمین

 

دست را ای خدا اگر بالا بی جهت خواستم برم نگذار

جهتش را درست تعیین کن همچنین استوار دار و متین

 

آشکاری م آشکارا دار، آشکارام آشکاری بخش

روشنی پاش در شهود نگام در مصادیق آن منیر مبین

 

حکمتی ده مبین که بنماید کشف رخساره ی شیاطینم

همتی ده وزین که بزدایم گرد اغوای آن رجیم لعین

 

دست ما را هماره بالا دار زی علوّی که مقتضاش تویی

ای ازامکان اقتضا بالا اقتضا را به حکم تو تمکین

 

 

 

+ نویسنده:محمدهادی حسینی جهان آبادی در شنبه 17 بهمن1388 و ساعت 8:17 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM